تبليغاتX
چاووشی دانلودicon
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - داستان او را شفا داد - عطر ملکوت - حضرت فاطمه(س)
مسابقه پیامکی انتظار ظهور
موضوعات مطالب
آمار و امکانات وبلاگ




Google Pagerank Checker Tool
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari




براي Add کردن کليک کنيد


مطالب پيشنهادي

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"



مسابقه پیامکی انتظار




اخبار سایت در انتظار طلوع خورشید

قرعه کشی مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره سه انجام شدمشاهده خبر

مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره چهار آغاز شدمشاهده خبر



امام مهدی (عج) فرمودند: هر كه خواسته اى و حاجتى از پيشگاه خداوند متعال دارد بعد از نيمه شب جمعه غسل كند و جهت مناجات و راز و نياز با خداوند، در جايگاه نمازش قرار گيرد.


داستان او را شفا داد - عطر ملکوت - حضرت فاطمه(س)


مادرم دو دستي زد روي پاهايش و گريه کنان گفت:
 - مرتضي...مصطفي....نمي تونه راه بره....نميتونه از جا بلند بشه.
مثل برق گرفته ها از جا پريدم و دويدم توي اتاقي که مصطفي مي خوابيد، مادر هم گريه کنان دنبالم آمد.
مصطفي فرزند اخر خانه مان بود و بعد از مرگ پدرف مادرم گمشده شا را رد او جستجو مي کرد و به همين خاطر بيشتر از بقيه عزيزش ميداشت.
رسيدم بالاي رختخواب مصطفي ، داشت خيره نگاهم مي کرد. چون برادر بزرگش بودم به احترامم به خودش فشار اورد تا برخيزدف نشست اما نتوانست روي پاهايش بايستدف انگار توان و قدرتي در پاهايش نبود.
ناتواني اش را ديدم نگران شدم، مصطفي هم غمي به چهره اورد و سري به تاسف تکان داد. مادر،از هر دو نفرمان بي تاب تر بود و نگراني اش را با اشک بيرون مي ريخت ، بايد کاري مي کردم.
به مادر گفتم:
- شما لباسهاش رو بپوشونف من برم يه تاکسي بگيرم ببريمش بيمارستان! بعد هم لباس پوشيدم و از خانه زدم بيرون. سردرگم بودم و نگرانف عقلم درست کار نمي کرد. اندکي به خودم فشار اوردم و تمرکز کردم. خدا لطف کرد و به فکرم رسيد قبل از هر کاري بروم سراغ يک پزشک عمومي و با او مشورت کنم، دکتر که نگراني ام را ديد گفت:
- با نگراني چيزي درست نمي شه،بايد معاينه بشه،ببريدش بيمارستان...
اتومبيلي را در بست کرايه دارم و امدم خانه ، مصطفي را که نصف هيکلم بود به کول کشیدم و گذاشتم روی صندلی جلو اتومبیل. من و ماد رهم سوار شدیم و رفتیم همان بیمارستانی که دکتر گفته بود که بیمارستانی تخصصی بود. پزشک معالج همین که نگاهش به مصطفی افتاد و با دستهایش پاهاش او را لمس کرد گفت:
- باید تحت آزمایشای تخصصی قرار بگیره که متاسفانه اینجا نداریم...
و هنگتمی که نگاه مضطرب من و مادر را دید مکثی کرد و ادامه داد:
- بهترین کار اینه که همین امروز ببریدش تهران.
آن روزها به خاطر نوع سیاستی که رژیم پهلوی بسیار پلیدانه اعمال می کرد تمامی امکانات پزشکی در تهران مستقر بود و شهرهای کوچک مثل شهر ما فاقد حتی معمولی ترین تجهیزات پزشکی بودند.
حرف دکتر، نگرانی من و مادر را بیشتر کرد، به هم نگاه کردیم و اوج درماندگی را در چشمان مادر دیدم. مصطفی هم مات و مبهوت، ساکت و افسرده سر به پایین داشت و پاهایش را می نگریست.
دکتر تایید کرد:
اگر الان حرکت کنید بهتر از یک ساعت دیگر دیگه ست...
مادر نگاهش به من بود و احساس کردم التماس می کند، به هر حال من پسر بزرگش بودم و انتظار داشت کاری بکنم. ظاهرا چاره ای نداشتم،به خدا توکل کردم و بعد از اینکه مادر و مصطفی را بردم خانه به سراغ یکی از دسوتانم رفتم و اتومبیل او را قرض گرفتم و شبانه حرکت کردیم.
روز بعدف نزدیکی های ظهر بود که رسیدیم تهران و رفتیم خانه خاله ام، پزشک معالج مصطفی در شهرمان تاکید کرده بود که او را به بیمارستان...... ببریم، به همین خاطر پس از استراحتی کوتاهف به تنهایی رفتم بیمارستان مورد نظر و با توجه به توصیه نامه پزشک شهرمان برای روز بعد نوبت گرفتم.
بدین ترتیب مصطفی را به بیمارستان بردیم و پزشکان متخصص انجا که در سالهای قبل از انقلاب همگی اهل شوری بودند، پس از چند روز آزمایش و ببرسی دققی اعلام کردند:«اگر میخواهید مصطفی زنده بماند باید هر دو پای او را قطع کنیم ، بیماری مرموز که از انگشت پاهایش وارد شده و هر دو پا را از کار انداخته، به نیم تنه بالای او وارد نشود.»
شنیدن این خبر نه تنها برای من و مادر، حتی برای شوهر خاله ام که همراهمان بود شوک شدیدی را به همراه داشت. بماند که مادر چنان وحشت کرد که نشست روی زمین و به سختی توانستیم بلندش کنیم.
با دلی شکسته و چهره ای در هم برگشتیم خانه خاله. انها هم که ماجرا را فهمیدند مثل ما به هم ریختند و فضای خانه را غم و غصه پر کرد. مادر خدا بیامرزم که دیگر نفسش بالا نمی امد مثل ادمی شک زده، فقط ساکت بود. خوب بود که هنوز خود مصطفی نمی دانست چه سرنوشتی را به دنبال خود دارد. تا شب غم و غصه بر تمام فضای خانه حاکم بود و کسی حال خوشی نداشت.
خاله ام که شرمنده میهمانانش شده بود پیشنهاد کرد:
- به نظرم اگر ابجی و آقا مصطفی برن بالای بام بخوابن راحت تر باشن!
ان وقتها، تهران در محاصره اپارتمان ها نبود و خانه های ویلایی زیادی وجود داشت، خانه خاله ام نیز از همان خانه ها بود و تابستان ها خوابیدن روی بام خانه، صفایی داشت.
من و شوهر خاله ام مصطفی را بردیم بالا و در کنار مادر رختخوابش را پهن کردیم. خاله و دختر خاله ام نیز در طرف دیگر بام خانه خوابیدند و...
دمدمه های صبح بود که از بالای بام صداهایی به گوش رسیدف من و شوهر خاله ام که تو حیاط و روی تختهای چوبی خوابیده بودیم وقتی برای نماز صبح برخاستیم متوجه سر و صداها شدیم و دقایقی بعد دختر خاله ام با چشمانی گریان امد پایین و اشک آلود گفت:
- مصطفی خوب شد، اون سه تا خانم از خودم سراغش رو گرفتن...
من و شوهر خاله ام دویدیم به طرف بالای بام، پله ها را یکی در میان دویدیم و مصطفی را دیدم که نشسته و می خندد. آسمان داشت روشن میشد. مادرم داشتروی سجاده اش گریه می کرد. اشاره کردم روی مصطفی پاهایش بایستد. ایستاد. حیرت کرده بودم نتوانستم آب دهانم را قورت بدهم. دختر خاله ام که حس و حال من و مادر را دید امد کنارمان و گریه کنان گفت:
- خوابیده بودم که سه تا خانم نورانی با چادرهای سیاه امدند کنارم و یک نفرشان سراغ مصطفی را گرفت، مصطفی رو که کنار خاله خوابیده بود نشون دادم و خانم ها لبخند زدن و رفتن پیش اون. داشتم نگاشون می کردم که رسیدن پیش مصطفی، چند لحظه ای موندن و یه دفعه دیدم نور شدن و رفتن اسمون.
دختر خاله ام که داشت این حرفها را می گفت مادرم افتاده بود روی سجاده و ضجه اش بلند بود. همه مان بهت زده و گریان گوش به نجواهای مادر داشتیم که می گفت:
- یا فاطمه زهرا(س)، ممنونتم که پسرم رو به من برگردوندی...

**************
مادرم تا لحظه های پایانی حیات دنیوی اش نام حضرت زهرا(س) را که می شنید گریه می کرد و می گفت:
-  اون شب بالای بام خانه خاله چند ساعت کریه کردم و حضرت زهرا(س) رو قسم دادم یا مصطفی رو ببره یا شفا بده.





موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
/divdiv class=center-line1¢ target=_blank onsubmit=textdiv style=div style=-BlogTitle-/divb-BlogTitle-br!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-brbr!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-bra href=-BlogTitle-padding: 0px 0px 5px 0px-BlogTitle- br !DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogAndPostTitle-div style= href=marquee scrollamount= -BlogAndPostTitle-/script a href=div style= alt=GetBC(div style= alt= href=font color=/div-PostLink-!DOCTYPE HTML PUBLIC div style=-BlogAndPostTitle- div style= alt= href=/div div style= alt=ادامه مطلب div style= alt= href= div style= alt= alt= div style= alt= href=/b30background-color: #33CC66; text-align:right;color:#000;direction:rtlspan style=!DOCTYPE HTML PUBLIC div class=center-line11!DOCTYPE HTML PUBLIC BlogLinkDump/span/b-PostTime-