تبليغاتX
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - آخرین دکتر...
امام باقر(ع) به جابر فرمود: اي جابر! آيا کسي که خود را به شيعه مي بندد همين بس است که بگويد من دوستدار اهل بيتم؟ به خدا قسم شيعه ي ما نيست مگر کسي از که از خدا بپرهيزد و اطاعت او کند. اي جابر! شيعيان ما شناخته نمي شوند، مگر به تواضع و خشوع و امانت داري، بسيار ياد نمودن و روزه و نماز و احسان به پدر و مادر و پرسش از حال همسايگان، فقرا و مستمندان، بدهکاران و يتيمان، راستگويي و تلاوت قرآن و زبان باز داشتن از بدگويي مردم؛ اينان امينان قوم اند و خويشان خود در همه حال.
موضوعات مطالب
آمار و امکانات وبلاگ
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari

مطالب پيشنهادي
لينک دوستان
?.:: الهي به اميد تو ::.?
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"











بزودي....



آدرس جديد در انتظار طلوع خورشيد : http://RoozeBidari.ir




آخرین دکتر...


آخرین دکتر...

نگاهم روی قامت له شده راضیه ماسید حس کردم از او فقط یک کالبد خشک و خالی مانده است و بس. توی دلم غوغا بود و به آشوب هم رسید، خودش این طور خواسته بود اما...
شاید او به خاطر دل من تن به این سخت ترین کار ممکن داده بود، اما آیا من به عنوان یک مرد حق داشتم چنین بلایی را بر سر او بیاورم؟

پس از دوازده سال عاقبت آب پاکی را روی دستمان ریخته شد و اخرین پزشک متخصصی هم که سراغ داشتیم مثل بقیه نا امیدمان کرد:
- در تقدیر شما نیست که پدر و مادر باشید...
مکث مختصری هم کرد و سرش را انداخت پایین و اهسته گفت:
- البته مشکل به خانم محترم بر میگرده، ایشون نمی تونن مادر بشن.
این حرف را همه گفته بودند و هر بار هم احساس کرده بودم راضیه بیشتر از قبل شکسته است، هر بار هم خجالتش را کشیده بودم.
از مطب پزشک که بیرون امدیم تا برسیم خانه تلخ ترین روزهای عمرم را تجربه کردم. سکوتی مرگبار میان من و راضیه به پا گرفته بود و آزارمان می داد. نمی دانستم راضیه به چه می اندیشد - البته تا برسیم خانه او اندیشه اش را گفت و اتشم زد - اما من داشتم به او فکر میکردم که چرا این همه اذیت می شود.
من که از او بچه نمیخواستم، من حاضر بودم تا آخر عمر با راضیه زندگی کنم بدون اینکه صدای گریه و خنده نوزادی توی خانه مان بپیچد این را بارها و بارها به خودش هم گفته بودم.
رسیدیم خانه، اولین چیزی که از راضیه دیدم دو چشم اشک الوم و بعد هم صدایی حزین و پر درد:
- محسن جان! تا الان هم بزرگی کردی موندی پای من، دلم میخواد تو پدر باشی. به همین خاطر باید بری دوباره ازدواج کنی که...
حرفش را بریدم و تند و قاطع فریاد زدم:
- دیگه چی؟!
راضیه که مثل سرداری شکست خورده با بی تفاوتی نگاهم می کرد ادامه داد:
- خودم میرم برات خواستگاری، یه زن برات میگیرم که برات بچه بیاره منم باهاتون زندگی میکنم.
سکوت مرگبار راضیه وقتی از مطب دکتر به خانه می امدیم تعبیر شد و غذابم داد. تنم لرزید از پیشنهادی که می داد و گریه ام گرفت. قاطی اشک و غرق در غمی سنگین نالیدم:
- راضیه جان، تو هنوز همان عروس دوازده سال قبل هستی که وقتی پا به خانه ام گذاشت خودم را توی اسمان می دیدم...
راضیه سری تکان داد و گفت:
- اما....
حرفش را بریدم و غریدم:
 - دیگه اما نداریم.
راضیه انگار که به اخر خط رسیده باشد ملتمسانه نگاهم کرد و طوری که دل سنگ را هم اب می کرد گفت:
- اگه من رو دوست داری به حرفم عمل کن، خودم میرم برات خواستگاری، به اون بنده خدا هم میگم که تموم دل تو مال منه و اون فقط باید بچه بیاره!
هفت روز با هم قهر بودیم تا بالاخره راضیه توانست جواب مثبت را از من بگیرد. چاره ای نداشتم جز اجابت خواسته او. چه کسی باور می کند یک زن برای شوهرش به خواستگاری برود؟
یک ماه و چند روز طول کشید تا بالاخره لباسهای قشنگم را تنم کرد و مرا برد خواستگاری. بیوه زنی که قرار بود زنم بشود که برایم بچه بیاورد قبل از هر چیزی گفت:
- من تمام قصه شما رو میدونم و با تمام شرایط موافقم.
راضیه خودش تمام کارها را رو به راه کرده بود. چند کلمه ای هم با ان بنده خدا حرف زدم و بیرون که امدم نگاهم که به قامت راضیه افتاد توی دلم غوغا شد و به اشوب هم رسیدف خودش اینطور خواسته بود اما...
نگاهش کردم و تند گفتم:
- صبر کنید، نمی خوام عقد کنیم، هنوز یه دکتر دیگه هست که نرفتیم سراغش.
راضیه با نگاهی در خوف و رجاء گفت:
کیه؟
چشمانم خیس شد و دلم شکست. اختیار هیچ کدومشان هم دست من نبود، گریه کردم:
- میخوام برم جمکران، اگر مرادم رو نداد اون وقت این بنده خدا رو عقد می کنم که برامون بچه بیاره.
راضیه ظاهرا مستاصل شد، اما حس کردم نور امیدی هم در دل او پا گرفت و با سکوتش رضایتش را نشان داد و قرار شد او هم همراه من جمکرانی شود...
اولین سه شنبه ای که از راه رسید رفتیم جمکران و راز و نیازها شروع شد و چهل هفته ادامه یافت اما... نه! فکر بد نکنید، این خانواده سرچشمه کرامتند مگر می شود کسی را دست خالی از خانه شان برگردانند؟
هفته چل و یکم هم گذشت و خبری نشدف نتیجه آزمایش نشان میداد او همچنان باید در حسرت فرزند بسوزد و هوو را بر خود ببیند.
هفته هیا بعدی هم امدند و رفتند و چهل و هشتمین سه شنبه را که پشت سر گذاشتیم راضیه گفت:
- فردا می ریم اون بده خدا رو عقد می کنیم.
خواهش کردم یک بار دیگر برود ازمایش. قبول نمیکرد، خواهش کردمف التماس کردم، گریه کردمف نمیتوانستم باور کنم صاحب جمکران هم ما را جواب کرده باشد. با زور واجبار راضیه را کشاندم به آزمایشگاه و باز هم آزمایشی دیگر.
چهل و هشت ساعت بعد توی ازمایشگاه بودیم و کاغذی که جواب ازمایش را در خود داشت در دست راضیه بود که او بی هوش شد.آخر منشی ازمایشگاه گفته بود:
- نتیجه ازمایش شما مثبت است. جنین تان هشت هفتگی را پشت سر می گذارد.

***********
مهدی ما امسال اول مهر می رود کلاس پنجم دبستان. او هم سالها مثل من و مادرش یک پای ثابت سه شنبه های جمکرانی ماست و مثل ما تا نگاهش می افتد به گنبد فیروزه ای ان مسجد مقدس، زمزمه می کند....بنازم خاک پای جمکران را....بنازم مهدی صاحب الزمان(عج) را...



موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
ويرايش قالب : padding: 0px 5p 5px 0px -PostTitle-padding: 5px 5p 0px 0pxpadding: 5px 5p 0px 0pxdiv style=/div