تبليغاتX
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - حکایت حمایت از حامیان حضرت علی(ع)
امام باقر(ع) به جابر فرمود: اي جابر! آيا کسي که خود را به شيعه مي بندد همين بس است که بگويد من دوستدار اهل بيتم؟ به خدا قسم شيعه ي ما نيست مگر کسي از که از خدا بپرهيزد و اطاعت او کند. اي جابر! شيعيان ما شناخته نمي شوند، مگر به تواضع و خشوع و امانت داري، بسيار ياد نمودن و روزه و نماز و احسان به پدر و مادر و پرسش از حال همسايگان، فقرا و مستمندان، بدهکاران و يتيمان، راستگويي و تلاوت قرآن و زبان باز داشتن از بدگويي مردم؛ اينان امينان قوم اند و خويشان خود در همه حال.
موضوعات مطالب
آمار و امکانات وبلاگ
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari

مطالب پيشنهادي
لينک دوستان
?.:: الهي به اميد تو ::.?
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"











بزودي....



آدرس جديد در انتظار طلوع خورشيد : http://RoozeBidari.ir




حکایت حمایت از حامیان حضرت علی(ع)

حکایت حمایت از حامیان حضرت علی(ع)

مرحوم علامه مجلسی نور الله مرقده در کتاب بحار از کتاب «کشف الغمه» حکایتی نقل کرده که بسیار جالب است و ما ، در اینجا معجزه ای از معجزات امام زمان(ع) نقل می کنیم و آن حکایت این است

محی الدین اربلی گفت: روزی در خدمت پدرم بودم، دیدم مردی نزدش نشسته و چرت می زند، در چنین حالی عمامه از سرش افتاد اما جای زخم بزرگی در سرش بود، پدرم پرسید این زخم اثر چیست؟


گفت: این زخم از جنگ صفین بر سرم آمده است، به وی گفتند شما کجا و جنگ سفین کجا، مگر خواب دیده ای؟
گفت: زمانی که به مصر سفر میکردم مردی از اهل غزه با من همراه و همسفر بود در بین راه از جنگ صفین به میان امد همسفرم گفت: اگر من در جنگ صفین صفین بودم شمشیرم را از خون علی و یاران او سیراب می کردم در جواب گفتم اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب می کردم، در این رابطه با هم به گفتگو پرداختیم تا باالاخره گفتیم اکنون من از یاران علی(ع) و تو از یاران معاویه ای بیا با هم بجنگیم، با هم در اویختیم و زد و خورد مفصلی نمودیم، ناگاه متوجه شدم بر اساس زخمی که برداشته ام از هوش خواهم رفت در این حال شخصی که با گوشه نیزه اش بیدارم کرد، من چشم گشودم او از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید و فوری بهبود یافتم انگاه گفت: همینجا بمون و بعد از اندکی ناپدید شد و و خیلی زود برگشت در حالی که سر بریده همسفرم را که با من نزاع پرداخته بود در دست داشت، فرمود: این سر دشمن تو است، شما ما را یاری کردی ما هم شما را یاری کردیم، چنانچه خداوند هر که او را یاری کند یاری می فرماید. پرسیدم شما کیستید؟ فرمود: من صاحب الامر هشتم. آنگاه فرمود: بعد از این ماجرا هر کس از شما درباره زخم سرت پرسید بگو ضربتی است که در صفین بر سرم آمده است.



موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
ويرايش قالب : padding: 0px 5p 5px 0px -PostTitle-padding: 5px 5p 0px 0pxpadding: 5px 5p 0px 0pxdiv style=/div