تبليغاتX
چاووشی دانلودicon
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - حکایت
مسابقه پیامکی انتظار ظهور
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
آمار و امکانات وبلاگ




Google Pagerank Checker Tool
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari




براي Add کردن کليک کنيد


مطالب پيشنهادي

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"



مسابقه پیامکی انتظار




اخبار سایت در انتظار طلوع خورشید

قرعه کشی مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره سه انجام شدمشاهده خبر

مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره چهار آغاز شدمشاهده خبر



امام مهدی (عج) فرمودند: هر كه خواسته اى و حاجتى از پيشگاه خداوند متعال دارد بعد از نيمه شب جمعه غسل كند و جهت مناجات و راز و نياز با خداوند، در جايگاه نمازش قرار گيرد.


سفارش شیطان به نوح(ع)

امام باقر (ع) فرمود:
هنگامى كه نوح نزد پروردگار خود دست بدعا برداشته و بر قوم خود نفرين كرد شيطان (خداى لعنتش كند) بنزد نوح آمد و گفت: اى نوح تو را بر من حقى است كه ميخواهم تلافى‏اش كنم نوح گفت: بخدا قسم بر من بسى ناگوار است كه مرا بر تو حق نعمتى باشد چه حقى بتو دارم؟ گفت: آرى بقوم خود نفرين كردى و همه را غرق نمودى و ديگر كسى كه من گمراهش كنم باقى نماند و هم اكنون دوران استراحت من است تا نسل ديگرى بوجود آيد و من گمراهشان نمايم
نوح باو گفت: آنچه ميخواهى كه به پاداش اين خدمت بدهى چيست؟
گفت: در سه جا بياد من باش كه نزديك‏ترين حالات من به بنده خدا در يكى از اين سه مورد است بهنگام خشمت بياد من باش و هنگامى كه ميان دو نفر قضاوت كنى بياد من باشد و هنگامى كه با زنى بخلوت نشسته ‏اى و هيچ كس ديگر با شما نيست بياد من باش.





برچسب‌ها: سفارش شیطان, شفارش شیطان به نوح, اندرز نوح, پند های شیطان, شیطان در سه جا, هنگام خشم, هنگام قضاوت کردن, هنگام تنها بودن با زن
موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط احسان | لينک ثابت |


خانه مؤمنين در بهشت

خانه مؤمنين در بهشت 

هشام بن حكم نقل ميكند كه مردى از كوهستان خدمت حضرت صادق عليه السلام آمده و ده هزار درهم بايشان داد و گفت تقاضاى من اينست كه خانه اى خريدارى فرمائيد تا از حج كه برگشتم با عيال و اطفال خود در آنجا مسكن كنم و بعزم مكه معظمه خارج شد. چون مراجعت نمود حضرت او را در منزل خود جاى داد و طومارى باو لطف كرد.
فرمود خانه اى برايت در بهشت خريدم كه حد اول آن متصل است بخانه محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و حد دوم بمنزل على مرتضى عليه السلام و حد سوم بخانه حسن مجتبى و حد چهارم بخانه حسين بن على عليه السلام .
مرد كوهستانى كه اين سخن را شنيد گفت قبول كردم و راضى شدم حضرت مبلغ را ميان تنگدستان از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تقسيم كردند و كوهستانى بمحل خود بازگشت .
چون مدتى گذشت آن مرد مريض شد و بستگان خود را احضار نموده گفت من ميدانم آنچه حضرت صادق عليه السلام فرموده راست است و حقيقت دارد خواهش ميكنم اين طومار را با من دفن كنيد. پس از زمان كوتاهى از دنيا رفت ، بنا بوصيتش طومار را با او دفن كردند، روز ديگر كه آمدند ديدند همان طومار بر روى قبر اوست و به خط سبز روى آن نوشته شده خداوند بآنچه ولى او حضرت صادق عليه السلام وعده داده بود وفا كرد.





برچسب‌ها: بهشت, خریدن خانه در بهشت, حکایت, حکایتی از امام صادق, ع, خریدن خانه بهشتی, راه خریدن خانه در بهشت
موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 توسط احسان | لينک ثابت |


مرد عابد و شيطان

مرد عابد و شيطان

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت: «دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟» ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»





برچسب‌ها: مرد عابد و شيطان, حكايت, حكايت مرد عابد, حكايت مرد عابد و درخت, بريدن درخت, پرستيدن درخت
موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط احسان | لينک ثابت |


مردی كه تا عمر داشت پابرهنه ماند!


امام موسى كاظم علیه السلام و هدایت ِ"بُشر حافى"

روزى امام كاظم علیه السلام از كوچه‏اى در بغداد عبور مى‏كرد. به خانه‏اى رسید كه صداى ساز و آواز و پای‌كوبى از آن به گوش مى‏رسید و نشان مى‏داد كه اهل این خانه در ناز و نعمت و هوا و هوس و خوش‌گذرانى غرقند.

در این هنگام كنیزى براى ریختن خاكروبه از خانه بیرون آمد. امام كاظم علیه السلام از او پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ كنیز پاسخ داد: آزاد است. امام علیه السلام فرمود: راست گفتى، اگر بنده بود از مولاى خویش پروا مى‏كرد.

كنیز به درون خانه برگشت. بُشر (صاحب خانه) از او پرسید: چرا در ریختن خاكروبه تأخیر داشتى؟ كنیز جریان گفتگو با مرد غریب - امام كاظم علیه السلام- را براى او شرح داد. پیام امام علیه السلام، بُشر را به خود آورد و او را از خواب غفلت بیدار كرد و چنان تأثیرى در جان او نهاد كه بى‏اختیار از جا برخاست و بدون این كه لباس و كفش خود را بپوشد در پى امام علیه السلام به راه افتاد و شتابان خود را به ایشان رساند و از امام علیه‌السلام خواست كه آن كلمات دلنشین را دوباره براى او بیان كند.

امام علیه السلام سخنانى چند درباره دورىِ از گناه و رها كردن مظاهر فریبنده دنیا و دنیاپرستى و نیز توجه به معنویات و عبادات با او گفت. بیانات امام، آبى سرد بر آهن گداخته بُشر بود، جان او را تكان داد و تغییرى در وى به وجود آورد، به طورى كه در محضر امام علیه السلام اظهار شرمندگى كرده و به دست آن حضرت توبه نمود و از آن زمان، به سلك عارفان پیوست و دنیاپرستى را رها كرد و به بشر «حافى»(پابرهنه) معروف شد؛ زیرا هنگامى كه به دنبال امام دوید و به دست امام هدایت یافت، پابرهنه بود و از آن پس تا آخر عمرش پابرهنه ماند.

منبع:

منتهى الآمال فى تاریخ النبىّ والآل، ج‏2، ص‏189.





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 توسط احسان | لينک ثابت |


داستان زیبای بازگشت درباره امام مهدی(عج)


داستان زیبای بازگشت درباره امام مهدی(عج)
هیچ وقت این حرفها رو قبول نداشت.فکر می کرد که اعتقاد داشتن به یک منجی که که هزار سال است در غیبت به سر می برد یک فکر متحجرانه است که فقط قرار است ازنظر روانی ادمهای ساده رو تسکین بده.همیشه به پسرکش می گفت زیر این گنبد کبود فقط خدای هست که این جهان رو افریده اما اداره و اتفاقات و سرنوشت انرا به دست ادمها سپرده.انسانها خودشون دنیا رو می چرخونن و احتیاجی به افسانه دینی نیست. روی صندلی نشسته بود و خیره به کف سالن شده بود.رفت و امد ...

بقیه در ادامه مطلب....




موضوع مطلب : امام مهدی(عج)
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 توسط احسان | لينک ثابت |


قضای سی سال نماز

قضای سی سال نماز

از یکی از بزرگان حکایت شده که قضای سی سال خود را به جا اورد و علت آن این بود که آن بزرگوار سی سال نمازش را به جماعت می گذاشت و همیشه در صف اول بود ، تا اینکه روزی دیرتر رسید و نشد که در صف اول بایستد و از این موضوع در نفس خود در مقابل دیگران احساس شرمندگی کرد و بعد به این نتیجه رسید که نمازهایی که در صف اول به جای اورده بود ف مایه سرور و راحتی نفس او بوده و از اینکه دیگران او را همیشه در صف اول می دیدند، خوشحال بوده است ، لذا همه نمازهایی را که در این مدت به جای اورده بود، قضا کرد.






موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


حکایت حمایت از حامیان حضرت علی(ع)

حکایت حمایت از حامیان حضرت علی(ع)
مرحوم علامه مجلسی نور الله مرقده در کتاب بحار از کتاب «کشف الغمه» حکایتی نقل کرده که بسیار جالب است و ما ، در اینجا معجزه ای از معجزات امام زمان(ع) نقل می کنیم و آن حکایت این است

محی الدین اربلی گفت: روزی در خدمت پدرم بودم، دیدم مردی نزدش نشسته و چرت می زند، در چنین حالی عمامه از سرش افتاد اما جای زخم بزرگی در سرش بود، پدرم پرسید این زخم اثر چیست؟

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


سه دينار از حسين (ع ) مى خواهم

یا حسین(ع)

شيخ على اكبر ترك تبريزى يكى از واعظهاى معروف تهران فرموده بود.

يك روز آمدم حرم آقا امام حسين (ع ) نشستم ، حرم خلوت بود هيچ كسى بالا سر نبود. مشغول زيارت خواندن شدم همين طور كه داشتم زيارت مى خواندم يك وقت ديدم يك ترك آذربايجانى يا تبريزى (من فراموش ‍ كردم ) آمد و پهلوى ضريح حضرت روى زمين نشست با زبان تركى خودش ‍ با آقا امام حسين (ع ) داشت صحبت و درد دل مى كرد.
من تركى بلد بودم و مى فهميدم چى دارد مى گويد، ديدم دارد مى گويد: يا امام حسين آقا جان من پولهايم تمام شده مصرفم خلاص گرديده و پولهائى را كه آورده بودم تمام شده ، نمى خواهم از رفيقهايم قرض كنم و زير بار منت آنها بروم ، آقا من به سه دينار احتياج دارم سه دينار برايم بس است (در آن وقت سه دينار خيلى بوده ) شما اين سه دينار را به من بدهيد كه ما به وطنمان برگرديم ، يا اللّه زود سه دينار رد كن بياد.
با خود گفتم اين چطورى با آقا صحبت مى كند مثل اينكه آقا را دارد مى بيند.
من داشتم همين طور او را مشاهده مى كردم كه چكار مى كند يك وقت يك خانمى آمد پهلويش يك چيزى به او گفت . به تركى گفت : نه نمى خواهم بعد ديدم يك مرتبه دارد توى سر و صورت خود مى زند از جاى خود بلند شد و از حرم بيرون رفت .
گفتم : اين چه شد اين خانم كه بود اين پول را گرفت يا نه من هم زيارت را رها كردم و دنبالش دويدم از ايوان طلا و در صحن دستش را گرفتم ، گفتم : قارداش (برادر) بيا، قصه چه بود چكار كردى ؟
ديدم چشمهايش پر از اشك و منقلب است به تركى گفت : من سه دينار از امام حسين (ع ) مى خواستم گرفتم ، دستش را باز كرد به من نشان داد، گفتم : چطورى گرفتى ؟
گفت : تو ديدى و گوش مى كردى ؟ گفتم : بله نگاه مى كردم و گوش دادم . گفت : شنيدى به آقا گفتم سه دينار بده ؟ آن خانم را ديدى آمد نزد من ؟ گفتم : بله كى بود؟
گفت : اين خانم آمد فرمود چكار دارى چه مى خواهى از حسين ؟گفتم : سه دينار مى خواهم .
فرمود: بيا اين سه دينار را از من بگير گفتم : نه نمى خواهم اگر من خواستم از تو بگيرم از رفيقهايم مى گرفتم من از خود حسين مى خواهم .
فرمود: به تو مى گويم بگير من مادرش فاطمه هستم من اول ردش كردم وقتى گفت من مادرش فاطمه هستم گفتم : بى بى جان اگر شما مادرش فاطمه هستى پس چرا قدت خميده است .
من از منبرى ها و روضه خوانها شنيدم مادر امام حسين (ع ) فاطمه (عليهاالسلام ) جوان هيجده ساله بود چرا پس اين طورى هستى ؟
يك وقت فرمود: پول را بگير برو، پهلويم را شكستند.

منبع:
كرامات الحسينية (ع ) ج 1 (معجزات سيّد الشهداء (ع ) بعد از شهادت ) مؤ لف : على مير خلف زاده






موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


نجات از آتش

علامه بزرگوار عالم جليل القدر مرحوم نراقى (رضوان اللّه تعالى عليه ) فرمود:
در مدينه زنى روسپى زندگى مى كرد كه روزى خود را از راه فاحشه گرى در مى آورد و در همسايگى اين زن اغلب به عزادارى امام حسين (ع ) مشغول بودند و جمعى در آن خانه گرد هم جمع مى شدند و براى مصائب آقا سيدالشهداء(ع ) گريه مى كردند و بعد از آن مقدار غذائى كه تهيه ديده بودند به آنها داده مى شد.
در همان خانه ديگى بر روى آتش نهاده و طعام جهت جمعيت درست مى كردند از اتّفاق آتش زير ديگ خاموش شد.
زن فاحشه براى آتش زير اجاق خود به خانه آنها آمده مى بيند آتش زير ديگ خاموش شده مشغول روشن كردن آتش زير ديگ مى شود در حالى كه داشت آتش را روشن مى كرد دودى از آن برخاسته و در چشم اين زن مى رود و چند قطره اشك از چشمان او جارى مى گردد.
چون آتش روشن شد مقدارى از آن را برداشته به خانه خود مى برد پس از ساعتى بواسطه گرمى هوا استراحت نموده و به خواب مى رود.
در عالم رؤ يا مشاهده مى كند كه قيامت بر پا شده ناگهان آتش زبانه گرفت و با غلها و زنجيرهاى آتشين او را بسته مى كشانند.
در اين وقت كه زن فرياد مى زد كسى به دادش نمى رسيد چون خواستند او را به آتش جهنم اندازند ناگهان شخصى صدا زد كه دست از او برداريد.
ملائكه عرض كردند: يابن رسول اللّه اين زن فاحشه است و جميع اوقات خود را به فسق و فجور مى گذارند. حضرت امام حسين (ع ) فرمود: بلى ولى امروز در همسايگى اش جمعى از شيعيان ما مشغول عزادارى من بودند رفته بوده آتش بردارد ديده آتش زير ديگ خاموش شده و به واسطه روشن كردن آتش چند قطره اشك از چشمانش جارى شد و قدرى از دستش براى ما سوخته شده او را ببخشيد.
زن از خواب بيدار مى شود فورا خود را به آن مجلس مى رساند و توبه و انابه مى كند و مؤ منه مى شود.
بله ، هر كارى كه براى امام حسين (ع ) انجام شود آقا امام حسين (ع ) منظور دارد. و خدمت در مجالس امام حسين (ع ) باعث توبه از گناهان مى شود. مجلس حسين (ع ) مجلس نجات است . هر گنه كارى كه به مجلس امام حسين (ع ) آيد توفيق توبه پيدا مى كند.


منبع: معجزات سيّد الشهداء كرامات الحسينية جلد 2، مؤ لف : على مير خلف زاده





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


حضرت زهرا (س) در مجالس امام حسین(ع)

آقاى دانشمند محترم حاج شيخ محمد مهدى تاج لنگرودى فرمود: يكى از دوستانم حجة الاسلام آقاى امامى ثيلى براى حقير نقل كرد كه در مسجد صاحب الزمان واقع در خيان هلال احمر چهار راه عباسى پاى منبر آقاى حاج ميرزاعلى آقاى محدث زاده بودم ، كه بالاى منبر فرمود:

يكى از وعّاظ مشهور تهران عصر روز آخر ذى الحجّة از منزل بيرون آمد كه شب اول محرّم به منبرهاى دهه عاشورا كه وعده داده برسد، در وسطهاى كوچه پيرزنى آمد و گفت : آقا من از امشب تا ده شب در منزل خودم روضه دارم لطفا تمام شبها را تشريف بياوريد و براى ما روضه بخوانيد.
واعظ گفت من وقت ندارم پيرزن گفت هر وقت شب به منزل برگشتيد تشريف بياوريد اگرچه به اندازه چند دقيقه باشد، واعظ باكمال خونسردى و بى ميلى جواب مثبت داد كه مى آيم ، شب اول محرّم كه دير وقت از روضه برگشته بود بهمان منزل رفت پرچم سياه كوچكى ديد كه بالاى در آويزان است و روى پرچم سلام بر حسين شهيد نوشته ، چون در باز بود با گفتن يك يااللّه وارد شده ، بدرون اطاقى وى را راهنمائى كردند، وقتى وارد شد ديد سه يا چهار نفر زن با چادر مشكى نشسته اند و چون صندلى نداشت خشت و آجر را بروى هم گذاشته اند تا بعنوان منبر از آن استفاده شود.
آقاى واعظ روى منبر نشست و بعد از خطبه چند جمله از فضائل حضرت سيد الشهداءع گفت و روضه خواند و زنهاى حاضر در مجلس گريه كردند و با جمله صلى اللّه عليك يا اباعبداللّه و دعا كردن به مجلس خاتمه داد و اين كار تا چند شب ادامه داشت ولى شب پنجم يا ششم از مجالس مهم شهر برگشت و با خود گفت خوب است امشب منزل پير زن را ناديده انگاشته و نروم ، او به منزل خود رفت و شام خورد و بدرون بستر رفت كه بخوابد به محض آنكه خوابيد حضرت بى بى عالم صدّيقه طاهره فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را در خواب ديد، خدمت حضرتش عرض ادب كرد ولى بى بى نسبت به واعظ بى اعتنا بود، واعظ لرزيد و گفت : مگر از من خطائى سرزده كه اينگونه به من بى مهريد؟ حضرت فرمود: چرا آن پيرزن را منتظر نگهداشتى و نرفتى ؟!
واعظ از خواب برخاست و تند تند لباس پوشيد و رفت ، ديد پيرزن دم در ايستاده و نگاه به راه مى كند به محض آنكه آقا را ديد گفت چرا اينقدر ديركردى ، واعظ كه قلبش مى طپيد و از چشمانش اشك مى باريد چيزى نگفت و بدرون منزل رفت و از هر شب بهتر روضه خواند و برگشت ، فهميد هرجا روضه امام حسين ع هست آنجا صاحب عزا بى بى عالم حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها هم هست .


منبع : معجزات سيّد الشهداء كرامات الحسينية جلد 2، مؤ لف : على مير خلف زاده






موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


اهانت به عزاداران

اهانت به عزاداران

در روز عاشورا مردم از اطراف و اكناف شهر و روستاها به حسينيّه ها هجوم آورده بودند كه اقامه عزادارى كنند و بعد از عزادارى سفره اى پهن مى كردند و اطعام مى دادند خوب چون جمعيت زياد بود در حسينيه هم جانبود مردم در كوچه گاهى براى نوبت گرفتن و تناول غذا مانع از عبور و مرور ماشين و خودروها مى شدند تا اينكه وارد كوچه شوند و گاهى از ازدحام عبور وسائل طول ميكشيد در اين اوقات ماشينى از راه مى رسد و شلوغى مانع رفتن او مى شود يكى از سرنشينان آن ماشين به تندى مى پرسد چه خبر است كه اين گذر آنقدر شلوغ است

يكى ميگويد: مردم آمده اند از غذاى امام حسين ع تناول كنند. آن سرنشين كه زنى تهرانى بود گفت خاك برسرتان گُشنه گداها خجالت نمى كشيد؟ برويد گم شويد چه شلوغى كرده اند؟!
اين زن به ظاهر اشرافى باگستاخى و بى حيائى به خود اجازه ميدهد كه به مهمانان آقا ابى عبداللّه الحسين ع زخم زبان بزند تا به اين وسيله راه باز شود و برود، ولى فرداى آن روز كه روز يازدهم محرم بود ميگويد من در قسمت آخر آشپزخانه حسينيّه به نظافت و نظم اثاثها مشغول بودم تازه خورشيد ميخواست سوبزند كه احساس ‍ كردم كسى درب حسينيّه را مى زند من خيال كردم رفقاهستند درب را باز كردم زنى را ديدم كه چهره اى اشك آلود و پريشان التماس كنان كه اجازه دهيد داخل حسينيّه شوم ، گفتم چرا، گفت مرا راه دهيد براى شما ميگويم ،
وقتى كه وارد شد انگشت خود را با آب دهان ترمى كرد و مى ماليد بر روى چهار چوب درب حسينيّه و ميخورد و مرتب مى گفت آقاجان حسين جان غلط كردم نفهميدم مرا ببخش و با اين كلمات در پيشگاه امام حسين ع عذر خواهى مى كرد و بعد، از كيف دستى خود دستمالى درآورد مقدارى از خاك درگاه را در آن ريخته آن را گره زده و در كيفش نهاد و بعد از من درخواست كرد كه اگر غذائى از ديروز باقى مانده به من بده ، من گفتم خير چيزى از غذاى ديروز نمانده بايد همان ديروز براى صرف غذا مى آمديد ديدم آن زن مقدارى به سر و صورت خود زد و اشك ريزان ، با صداى گره خورده گفت ديروز از تهران براى ديدار فاميلم به يزد آمدم ماشين ما از اين كوچه ميگذشت جمعيت فشرده بود گفتم براى چه اين مشكل بوجود آمده ؟
گفتند در حسينيّه نهار ميدهند، من هم از روى نادانى و غرور حرفهاى ناروايى زدم . ولى شب در عالم خواب ديدم كه هوا بيرحمانه گرم است و من از شدت تشنگى گلويم مى سوزد و چشمهايم فضا را تيره مى بيند و مى خواهم از جوار همين حسينيّه بگذرم در عالم رؤ يا ديدم درب حسينيه باز است و سيد بزرگوارى در كنار چهار چوب در ايستاده وهر كسى كه عازم حسينيّه است از اين آقا براتى و اجازه نامه اى ميگيرد و داخل مى شود و همچنين روبروى آن آقا بانوئى مجلل به همين كيفيت نوشته اى به زنان ميدهد تا وارد شوند من پيش رفتم به آن خانم گفتم نوشته اى هم به من بدهيد تا وارد شوم ايشان با حالى متاءثر فرمود شما به مهمانهاى ما اهانت كرده اى چطور انتظار دست خط ما را دارى ؟
من از شدت شرمندگى و عطش از خواب بيدار شدم و تا صبح خواب به چشمم راه نيافت و با خود فكر ميكردم كه در چه محلى به عزاداران جسارت كردم تا اينكه ماجراى روز گذشه در نظرم آمد، حالا اگر غذائى وجود دارد به من بدهيد.
گفتم : هيچ غذائى وجود ندارد ديدم رفت تكه هاى نان كه آلوده بود بدست گرفت و شست و خورد و در و ديوار حسينيّه را با گريه مى بوسيد بطورى كه مرا سخت منقلب و گريان ساخت و ميگفت اى خاندان عصمت و طهارت و اى عزيز زهرا مرا ببخش .


منبع :معجزات سيّد الشهداء كرامات الحسينية جلد 2 ، مؤ لف : على مير خلف زاده




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


بدن حضرت رقيه ع

مرحوم شيخ احمد كافى اين شهيد گمنام و سرباز واقعى امام زمان و عاشق ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف و واعظ شهير و شهيد در راه دين رضوان اللّه تعالى عليه فرمود:
مرحوم سيد هاشم رضوان اللّه تعالى عليه يكى از علماء بزرگ شيعه شام بود كه سه دخترداشته ، مى گويد يكى از دخترهايم خواب رفت يك شب بيدار شد صدا زد: بابا در شب بى بى رقيه را خواب ديدم . بى بى به من فرمود: دختر به بابات سيدهاشم بگو آب آمده در قبر من و بدن من نارحت است قبر مرا تعمير كنيد. بابا اعتنائى نكرد، مگر مى شود با يك خواب دست به قبر دختر امام حسين ع زد.
فردا شب دختر و سطى همين خواب را ديد: باز بابا اعتنايى نكرد. شب سوم دختر كوچولوى سيد اين خواب را ديد شب چهارم خود سيد هاشم مى گويد خوابيده بودم يك وقت ديدم يك دختر كوچولو دارد مى آيد اين دختر از نظر سِنّى كوچك است اما آنقدر با اُبهت است باصولت و جلالت دارد مى آيد رسيد جلوى من به من فرمود سيد هاشم مگر بچه هايت به تو نگفتند كه من ناراحتم قبر مرا تعمير كن ؟
گفت : من با وحشت از خواب پريدم رفتم والى شام را ديدم جريان را گفتم والى نامه نوشت به سلطان عبد الحميد، سلطان جواب نوشت براى والى كه ما جراءت نمى كنيم اجازه نبش قبر بدهيم به همين آقاى سيد هاشم بگوئيد خودش اگر جراءت مى كند قبر را نبش كند و بشكافد پائين برود قبر را تعمير كند مادست نمى زنيم سيد هاشم چند تا از علماى شيعه را ديد، اينها حرم را قُرُقْ كردند، ضريح را كنار گذاشتند كلنگ به قبرزدند، مقدار كمى كه قبر را كندند آثار رطوبت پيدا شد، پائين تر رفتند، ديدند آب آمده در قبر بدن بى بى در كفن لاى آب افتاده ، سيد هاشم رفت پائين دستهايش را برد زير بدن اين سه ساله ، بدن را با كفن از توى آبها آورد بيرون ، روى زانويش ‍ گذاشت ، آب قبر را كشيدند، نزديك ظهر شد، بدن را گذاشتند در يك پارچه سفيد نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد بدن را گرفت روى دستش ، تا غروب اينها مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمير كردند، و به جاى آب گُلاب مصرف مى كردند، و گِل درست مى كردند و قبر را مى ساختند، جلوگيرى از آن آبها شد و قبر ساخته شد، يك تكه پارچه ديگر سيدهاشم از خودش آورد، روى كفن انداخت ، بدن را برداشت ، در قبر گذارد. علماى شيعه مى گويند در اين چند روز همه گريه مى كردند سيد هاشم هم همينطور، اما روز سوم وقتى سيد هاشم بدن را در قبر گذاشت و آمد بيرون ديگر داد مى زد گفتم سيد هاشم چى شده چرا فرياد مى زنى ؟ گفت به خدا ديدم آنچه شنيده بودم ، اين كلمه را بگويم امروز آتشت بزنم هِى داد مى زد رفقا به خدا ديدم آنچه شنيده بودم . گفتيم سيد هاشم چه ديدى ؟ گفت به خدا وقتى اين بدن را بردم در قبر دستم را از زير بدن بيرون كشيدم يك مقدار گوشه كفن عقب رفت ديدم هنوز بدنش ‍ كبود و سياه است ، هنوز جاى آن تازيانه ها روى بدن اين سه ساله باقى است .(1)

عمه جون بياببين مهمون برامون آمده
يك سَرِ غرقه به خون تو غمسرامون اومده
 
بگو بچه ها ديگه گريه و زارى نكنين
 
از عزا بيرون بيان آخه بابامون اومده
 
مادر على بياد سراغ اكبر بگيره
 
اينكه توى طبقه از كربلامون اومده
 
نبايد كسى ديگه تو اين خرابه بمونه
 
اونكه ما رو ببره به خونهامون اومده
 
بگو بچه ها بيان پاها مونونشون بديم
 
اونكه مرهم بزاره به زخم پامون اومده
 
عمه جون هرچى مى خواى شكايت ازدشمنابكن
 
اونكه ويران كنه كاخ دشمنامون اومده
 
امشب از هر طرفى صداى يا حسين مياد
 
كربلائى كه شده نوحه سرامون اومده

منبع : معجزات سيّد الشهداء كرامات الحسينية جلد 2 ، مؤ لف : على مير خلف زاده




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


خادم العباس

مرحوم شيخ محمّد طه كه يكى از علماى بزرگ و از متاءخرين بوده فرموده است :
در سفرى به قصد زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) از نجف اشرف بيرون آمده و با جمعى از علماء و طلاب دينى به جهت احترام امام حسين (ع ) پاى پياده به جانب كربلا رهسپار شديم .
بين راه به مضيف خانه (مهمانخانه ) يكى از بزرگان عشاير به جهت صرف غذا و استراحت وارد شده اتفاقاً صاحب خانه نبود ولى زنى در آنجا بود كه خيلى از ما پذيرائى گرم و تعارف زيادى كرد.
فقط چيزى كه باعث نگرانى و ناراحتى ما بود اين بود كه در تمام احوال بين تعارف ، به ما خادم العباس خطاب مى كرد و همه ما از اين عنوان ناراحت بوديم كه چرا اين زن به يك عده از علماء خادم العباس خطاب مى نمايد.
وقتى كه صاحب خانه يعنى شوهر آن زن به خانه آمد و خيلى گرم خوش ‍ آمد گفت و از پذيرائى اهل خانه نسبت به آنها سئوال كرد؟ خيلى اظهار امتنان نمودند فقط در باره اين نكته سئوال كرديم كه چرا خانواده شما عنوانيكه جهت ما قائل شده اند خادم العباس است در حاليكه ما از خدام حضرت عباس (ع ) نيستيم .
صاحب خانه بيان كرد كه آقايان همسر بنده نهايت احترام را از براى شما قائل شده اند زيرا او يك داستان عجيبى راجع به حضرت اباالفضل (ع ) دارد روى همين اصل هر كس را كه بخواهد عنوانى جهتش قائل شود او را خادم العباس مى گويد.
فرزند اين جانب به مرض صعب العلاجى مبتلا گرديده بود كه همه دكترها از معالجه او عاجز ماندند.
ما دسته جمعى به كربلا مشرف شده و طفل مانرا كه يكتا پسر مورد علاقه همه بود به ضريح مطهر حضرت اباالفضل (ع ) بستيم و براى او ناله و گريه و دعاى بسيار نموديم ولى نتيجه نگرفتيم و به فاصله كمى طفلمان از دنيا رفت و جان تسليم كرد.
در اين وقت عيال من مادر همان طفل كارى كرد در حرم مطهر كه تمام زوار بى اختيار به حالش گريان شدند به قسمى كه صداى ضجه از ميان جمعيت برخاست فقط فرياد مى زد اى اباالفضل تو باب الحوائج بودى من فرزندم را در پناه تو قرار دادم و براى شفاى طفلم در خانه تو آمدم عجب شفايش ‍ دادى بجاى شفا بچه ام را كشتى .
در همين وقت جوانى وارد شد و بر ما سلام كرد و فورا صاحب خانه متوجه ما شد و گفت : آقايان اين جوان همان طفل مريض مذكور است كه مجددا خدا او را زنده گردانيده و البته بقيه احوال را مى گذارم تا از خودش سئوال كنيد و رو به جوان كرد و گفت : بقيه را خودت بگو.
جوان گفت : بلى من در كنار ضريح قبض روح شدم و روح من داشت بالا مى رفت بين آسمان رسيدم به انوارى چند كه كسى گفت : اينها انوار محمّد و آل محمّد(عليهم السلام ) هستند.
يكى از آنها خاتم الانبياء (ص ) و يكى على مرتضى (ع ) و ديگرى فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) و ديگرى حسن مجتبى (ع ) و يكى حضرت سيدالشهداء (ع ) مى باشد سپس نور ديگرى كه گفتند: اين قمر بنى هاشم (ع ) است .
آقا حضرت اباالفضل (ع ) آمد نزد حضرت امام حسين (ع ) و تقاضا نمود كه آقا شما ببينيد اين زن ، مادر طفل در حرم چه مى كند و مرا رسوا نموده و من استدعا مى كنم شما از خدا بخواهيد كه اين لقب باب الحوائجى را از من بردارد زيرا اين زن آبروى مرا برده .
حضرت سكوت نمودند سپس به نزد حضرت اميرالمؤ منين (ع ) رفت و شكايت نمود حضرت سكوت فرمودند سپس نزد حضرت زهراء (عليهاالسلام ) رفت خلاصه همگى فرمودند: ما در برابر مشيت خدا هيچ گونه اقدامى نمى توانيم بكنيم .
بالاخره حضرت اباالفضل (ع ) نزد پيغمبر (ص ) رفت با چشم گريان التماس ‍ كنان تقاضا كرد كه در شما از خدا بخواهيد اين لقب باب الحوائجى را از من بردارد زيرا اين زن مرا رسوا كرده .
حضرت سكوت فرمود و همان جواب را داد كه در اين وقت حضرت اباالفضل (ع ) گريان و انوار مقدسه هم محزون يك مرتبه خطاب رسيد به ملك الموت كه روح اين طفل را برگردان به واسطه قرب و منزلت قمربنى هاشم ((ع )) به درگاه ما.
در آن حال روح من به بدنم برگشت و احساس كردم كه هيچ گونه كسالتى ندارم .(1) 


دوست دارم شمع باشم تا كه خود تنها بسوزم

بر سر بالينت از غم فردا بسوزم
 
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روى ماهت
 
يا شوم پروانه ازشوق تو بى پروا بسوزم
 
دوست دارم ماه باشم تا سحر بيدار باشم
 
تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
 
دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابى
 
چشم دوزم بر جمالت ز ان رخ گيرا بسوزم
 
دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشينم
 
تا نهى پا بر سرم و ز شوق سر تا پا بسوزم
 
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت
 
از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم
 
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم
 
تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم
 
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم
 
تا چه گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم
 
دوست دارم خادمت باشم كنم دربانيت را
 
دل نهم در بوته عشقت شها يك جا بسوزم
 
دوست دارم كام عطشان ترا سيراب سازم
 
گر چه خود از تشنه كامى بر لب دريا بسوزم
 
دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم
 
تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم
 
دوست دارم دستم افتد شايد از دستم بگيرى
 
لحظه اى پيشم نشينى تا سپند آسا بسوزم


 

1 - كشكول شمس




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


توسّل به حضرت اباالفضل (ع ) و شفاى چشم

حضرت حجّة الاسلام و المسلمين سيد حسن ابطحى دامت بركاته فرمودند:
يك روز به حرم رؤ وس شهداء در باب الصغير رفته بودم كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود مثل اينكه خوابش ‍ برده بود.
من هم تنها بودم ، زيارت مختصرى خواندم و نزديك به همين جوان مشغول نماز زيارت شدم ، بعد از نماز آن جوان سرش را از روى زانويش ‍ بلند كرد و گفت : آقا من خواب نبودم بلكه حتى چشمهايم هم باز بود ولى همانطور كه سرم روى زانويم بود مى ديدم تمام شهدائى كه سرشان اينجا دفن است حضور دارند و حوائج زوارشان را مى دهند و يكى از حوائج مهم مرا هم بنا شد امشب بِدهند.
آيا اين خواب يا بيدارى مى تواند حقيقت داشته باشد؟
گفتم : اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعا روشن مى شود گفت : چطور؟
گفتم : امشب اگر آن حاجت مهم شما داده شد معلوم مى شود كه حقيقت داشته و الا ممكن است آنچه ديده ايد خيالاتى بيش نبوده گفت : براى شما هم توضيح مى دهم چيزيرا كه به من وعده داده شده تا شما هم ناظر جريان باشيد.
گفت : من دختربچه اى دارم كه از مادر نابينا متولد شده و بسيار خوش ‍ استعداد است به من امروز مى گفت : اينكه مى گويند فلان چيز قشنگ است و فلان چيز زشت است يعنى چه ؟
گفتم : تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى توانى بفهمى گفت : چطور مى شود كه انسان چشم داشته باشد؟
گفتم : بعضى ها از مادر با چشم متولد مى شوند و بعضى ها بدون چشم متولد مى شوند و تو هم بدون چشم متولد شدى گفت : حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم ؟
گفتم : چرا اگر من با خودت به اهل بيت عصمت و طهارت متوسل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
گفت : پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسل شوم شايد چشم دار گردم من گريه ام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشانيدم و گفتم : بگو يا اباالفضل چشمم را بده تا من به بيايم حالا من اينجا آمده ام و حاجتم هم شفاى دخترم بوده كه اين خواب يا بيدارى را ديده ام .
گفتم : بسيار خوب امشب اگر بچه ات چشم دار شد معلوم مى شود كه آنچه ديده اى حقيقت دارد يا نه ، آن مرد مرا به منزل خود برد و دخترك را به من نشان داد. گفت : شما فردا صبح هم همين جا بيائيد و از ما خبرى بگيريد، اتفاقا خانه او در شارع الامين و سر راه مابود.
فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه مى روند و مى آيند پرسيدم چه خبر است ؟
گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت اباالفضل (ع ) شفا يافته وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيبا درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او نشسته بود.
وقتى چشمش به من افتاد گفت : آقا ديديد كه آن جريان حقيقى بوده است و آقا اباالفضل دخترم را شفا داد.(1) 


1 - كرامات الحسينية (ع ) ج 1 (معجزات سيّد الشهداء (ع ) بعد از شهادت ) مؤ لف : على مير خلف زاده




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


توسل به حضرت اباالفضل (ع )

مداح اهل بيت (عليهم السلام ) آقاى امير محمّدى كه خدا حوائج دين و دنيا و آخرت ايشان را عنايت كند برايم نقل فرمود:
چند روز قبل يك نفر يهودى در اصفهان يك كيسه نقره از قبيل گلدان و ساير چيزهاى نقره قديمى و پر ارزش داشته وارد اتوبوس خط واحد مى گردد و روى يكى از صندلى ها مى نشيند و كيسه را هم كنار پايش مى گذارد و چون راه مقدارى طولانى بوده او را مقدار خوابى مى ربايد.
وقتى چشم باز مى كند مشاهده مى كند كه كيسه اش نيست بر سرزنان پياده مى شود. در راه به آقا قمر بنى هاشم (ع ) توسّل پيدا مى كند و يك گوساله نذر مى نمايد (اى قمر بنى هاشم من نمى دانم تو كى هستى اما همين را مى دانم كه اين شيعه ها به تو توسل مى كنند وتو حوائج آنها را مى دهى حالا از تو مى خواهم كه مال و دارائيم را به من برگردانى من هم همين الان يك گوساله نذر تو مى كنم .)
مى گفت : آمد درب مغازه قصابى پول يك گوساله را به او مى دهد و مى گويد: اين گوساله را ذبح كن و به فقراء و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر آقا ابوالفضل (ع ) است .
مى گويد: فرداى آن روز آمدم درب مغازه نشسته بودم و در فكر بودم يك وقت ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مى گويد: آقا اينها را مى خرى ؟
نگاه كردم ديدم گلدانهاى نقره خودم است گفتم : اينها خوب نقره هائى است و قيمتش خيلى است من مى خواهم اگر باز هم دارى با قيمت خوب از شما مى خرم .
گفت : بله دارم اما در منزل است ، گفتم : خوب نمى خواهد بياورى مى ترسم برايت اسباب زحمت شود و دكاندارهاى ديگر بفهمند و ترا اذيت كنند، تو آدرس منزل را بده من خودم با شاگردم مى آيم ، آدرس را به من داد و رفت من هم رفتم كلانترى يك پليس مخفى را كه يكى از رفقا بود جريان را به او گفتم و او را با خود سر قرار و آدرس بردم .
درب را زدم آمد درب را باز نمود ما را به زير زمين منزلش برد ديدم همان كيسه خودم است .
به پليس گفتم : همان كيسه خودم است و اسلحه اش را در آورد او را دستگير كرد و به كلانترى برد.
من هم كيسه نقره ام را برداشتم و به مغازه بردم ..اى مسلمانها و اى شيعه ها قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل را داشته باشيد كه آقا خيلى كارها از دستشان بر مى آيد.(1)

ساقى لب تشنگان ميرو علمدار حسين
 
اى ابو فاضل توئى يار و سپهدار حسين
 
خيمه ها بى آب و طفلان از عطش افسرده اند
 
يك نظر كن كودكان از تشنگى پژمرده اند


1 - كرامات الحسينية (ع ) ج 1 (معجزات سيّد الشهداء (ع ) بعد از شهادت )  مؤ لف : على مير خلف زاده




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


چند حکايت‌ از کرامات حضرت عباس عليه السلام

آية‏الله حاج سيد عباس کاشانى حائرى نقل مى‏کرد: «روزى در خانه آية‏الله العظمى حکيم(1) بودم که کليددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل عليه‏السلام تلفن کرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل عليه‏السلام را آب گرفته و بيم آن مى‏رود که ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و مناره‏ها نيز آسيب کلى وارد شود، شما کارى بکنيد.
آية‏الله حکيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آنچه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف از جمله اينجانب به همراه ايشان به کربلا و به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام رفتيم، آن مرجع بزرگ براى بازديد به‏ طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم، اما همين ‏که چند پله پايين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند که تا آن روز نديده بودم، شروع به گريه کردند. همه شگفت‏زده و هراسان شديم که چه شده است؟ من گردن کشيدم ديدم شگفتا منظره عجيبى است که مرا هم گريان ساخت.
قبر شريف حضرت ابوالفضل عليه‏السلام در ميان آب مثل جايى که از هر سو به وسيله ديوار بتنى بسيار محکم حفاظت ‏شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمى‏گرفت. درست همانند قبر سالارش حسين عليه‏السلام که متوکل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پيشروى نکرد. (2)

مکافات عمل
در زمان حاج سيد عبدالکريم حائرى و ماجراى کشف حجاب از سوى رضاخان، دو تا پاسبان بودند که خيلى اذيت مى‏کردند.
روزى زنى با روسرى از خانه بيرون مى‏آيد، يکى از اين پاسبان‌ها او را تعقيب مى‏کند، آن زن هر چه او را قسم مى‏دهد و حضرت ابوالفضل عليه‏السلام را شفيع قرار مى‏دهد در او اثر نمى‏بخشد. بلکه آن بى‏حيا توهين هم مى‏کند که اگر ابوالفضل کارى از او ساخته مى‏شد، نمى‏گذاشت دست‌هاى او ...
همان روز به ‏حمام مى‏رود و دلش درد مى‏گيرد، معالجات اثر نمى‏کند و به هلاکت مى‏رسد.
غسال گفته بود: ديدم، مثل اين که سيلى به صورتش خورده شده باشد صورتش سياه شده بود. (3)

پنجه برنجى
شخصى تعريف مى‏کرد که: در سال 1375 براى خريد دستگاه چاپ سه ‏بار به مسکو سفر کردم. در سفر سوم در مسکو يک مشکل ادارى برايم پيش آمد، پيش رئيس اداره رفتم. وقتى وارد اطاق شدم، چشمم به چيز عجيبى افتاد. روى ميز رئيس يک پنجه برنجى قرار داشت که روى آن نوشته شده بود «علمدار ابوالفضل‏». ابتدا حدس زدم آن را به ‏عنوان يک چيز زينتى روى ميزش گذاشته، ولى بعد از آن سؤال کردم، جواب داد: «من شيعه هستم و کرامت‌هاى بسيارى از آن حضرت ديده‏ام، اين پنجه را به ‏خاطر همين امر همراهم دارم، جانم به فدايش باد.» وقتى از حال من و تشيع و علاقه‏ام به حضرت ابوالفضل عليه‏السلام، اطلاع پيدا کرد، احترام فوق‏العاده‏اى به من گذاشت و همه مشکلات مرا حل کرد. (4)


ماهنامه موعود جوان، شماره 15
پى‏نوشت‌ها:
1. از مراجع تقليد در نجف اشرف.
2. کرامات الصالحين، ص ‏286، به نقل از: کرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏92.
3. حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ص‏447، به نقل از: کرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)، على ميرخلف‏زاده، ص‏220
4. نماز شام غريبان، به نقل از: کرامات العباسيه (معجزات حضرت اباالفضل عليه‏السلام)،على ميرخلف‏زاده، ص‏235




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


توبه نصوح
راه بازگشت از گناه و بخشیده شدن گناهان توبه است...

توبه دروازه ایست که خدا برای انسان قرار داده است تا از پلیدی و گناه و زشتی به زیبایی و پاکی وارد شود...

توبه نصوح را حتما شنیده اید... بالاترین درجه توبه را می توان توبه نصوح نام گذاری کرد....

حکایت و مطلب زیر علت و چگونگی بوجود آمدن چنین توبه ای را توضیح می دهد....


توبه نصوح

نصوح مردى بدون ريش ؛ همانند زنان بود. دو پستان داشت و در يكى از حمام هاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد. او كيسه كشى و شستشوى اين زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زنها مايل بودند كار كيسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسيد و او ميل كرد كه وى را از نزديك ببيند. فرستاد حاضرش كردند، همين كه دختر پادشاه وضع او را ديد پسنديد و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگيرى نمايند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد .
...


بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


حکايت دیدار محمدعلي نسّاج
انسان در هر زمان و مکان و در هر شغل و کسبي، مي‌تواند به گونه‌اي پاک و صالح باشد که از اوتاد زمين و از وسائط فيض ميان حضرت مهدي(ع) و مردم گردد. محمد علي مردي کاسب و گمنام بود و در دزفول زندگي مي‌کرد. شغلش بافندگي و محل کارش دکّان کوچکي بود که هم در آن کار مي‌کرد و هم زندگي مي‌نمود. او آن چنان ساده و عادي مي‌زيست که کسي معنويت و بزرگواري اش را باور نمي‌کرد و نمي‌دانست که او يکي از وسائط فيض بين حضرت ولي عصر(ع) و خلق است تا اينکه

به وسيلة حاج محمد حسين تبريزي که از تجّار و ثروتمندان اصفهان بود، معلوم شد. جريان شنيدني او را صاحب کتاب «عبقري الحسان» چنين نقل مي‌کنند. اين قضيه را جناب مستطاب ثقـ[‌الاسلام والمسلمين آقاي ميرزا محمدباقر اصفهاني براي من نوشت تا در اين کتاب بنويسم، و خود او نيز از بعضي بزرگان و افراد مورد اعتماد اين را نقل کرده که يکي از تجّار مورد اعتماد به نام خواجه طاهر شوشتري از قول تاجر ديگري به نام حاج محمد علي نقل کرد که، من روزي در بين بازار اصفهان راه مي‌رفتم که تاجري به نام محمد حسين با من روبرو شد و از من سؤال کرد: اهل کجايي؟ من گفتم: اهل دزفولم. وقتي فهميد من از اهالي دزفول هستم، شروع کرد با من روبوسي کردن و بسيار به من اظهار محبّت نمود و گفت: امشب براي شام به منزل ما بياييد. من مقداري ترسيدم و با خود گفتم، من بدون سابقة آشنايي با اين شخص چگونه به منزل او بروم. وقتي ديد من تأمل کردم، از حال من دريافت که نگران هستم....




موضوع مطلب : امام مهدی(عج)
نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


لذت عبادت...
الياس از پيامبرانى است كه هنوز زنده (و غايب از نظرها) است ، نقل شده : حضرت عزرائيل نزد او رفت ، تا روحش را قبض كند.
الياس به گريه افتاد،
عزراييل گفت : آيا گريه مى كنى با اين كه به سوى پروردگارت باز مى گردى .
الياس گفت : گريه ام براى مرگ نيست ، بلكه براى شبهاى (طولانى ) زمستان و روزهاى (گرم و طولانى ) تابستان است ، كه دوستان خدا در اين شبها، به عبادت مى گذرانند، و در اين روزها روزه مى گيرند، و در خدمت خدا هستند، واز مناجات با محبوب خود (خدا) لذت مى برند، ولى من ميخواهم از صف آنها جدا گردم و اسير خاك شوم .
خداوند به الياس وحى كرد: تو را به خاطر آنكه دوست دارى در خدمت ما باشى ، تا روزى قيامت مهلت دادم ، تا زنده باشى (و از آنچه كه گفتى و دوست دارى در صف اولياى خدا باشى جدا نگردى )چ


کاش ما هم قدری از این لذت عبادت را درک می کردیم...

شاید اگر طعم لذت عبادت را بچشیم....دیگر هیچ چیز به اندازه عبادت برایمان لذت بخش نباشد...

کاش معشوق ما خدا باشد و ما عاشق او....

در عبادت کنیم عشق بازی و در سجده کنیم مدح زیبایی او....


خدایا به ما لذت عبادتت را بچشان.....الهی آمین....






نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


نتيجه دعا براى پدر و مادر
شخصى به حضور على (عليه السلام ) آمد و عرض كرد: من خود را در معاش زندگى ، در تنگنا مى بينم

امام على (عليه السلام ) فرمود: گويا با قلم گره خورده چيزى مى نويسى ؟
او عرض كرد: نه .

امام فرمود: گويا با شانه شكسته ، (موى سر و صورتت )را شانه مى كنى ؟
او عرض كرد: نه .

امام فرمود: گويا جلو شخصى كه سنش از تو بيشتر است راه مى روى ؟
او عرض كرد: نه .

امام فرمود: گويا بعد از فجر (آغاز نماز صبح ) مى خوابى ؟
او عرض كرد: نه
امام فرمود: گويا دعا براى پدر و مادر را ترك مى كنى ؟

او عرض كرد: آرى اى اميرمؤ منان !
على (عليه السلام ) فرمود: پدر مادر را در دعا بياد آر، زيرا من ار رسول خدا شنيدم مى فرمود:
ترك الدعاء للوالدين يقطع الرزق دعا نكردن براى پدر و مادر، موجب قطع رزق و روزى مى گردد (المخازن ج 1 ص 228.)

اينك توجه كنيد كه اگر ترك دعا براى پدر و مادر، اين چنين نتيجه شوم داشته باشد، آزار آنها چه نتيجه اى خواهد داشت ؟




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


کيسه ات را با چه چيزي پر مي کني؟

در يکي از روزها، پادشاه سه وزيرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجيبي انجام دهند.
از هر وزير خواست تا کيسه اي برداشته و به باغ قصر برود.
و اينکه اين کيسه ها را  براي پادشاه با ميوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنين از آنها خواست که در اين کار از هيچ کس کمکي نگيرند و آن را به شخص ديگري واگذار نکنند.
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کيسه اي برداشته و به سوي باغ به راه افتادند.
وزير اول که به دنبال راضي کردن شاه بود بهترين ميوه ها و با کيفيت ترين محصولات را جمع آوري کرده و پيوسته بهترين را انتخاب مي کرد تا اينکه کيسه اش پر شد.
اما وزير دوم با خود فکر مي کرد که شاه اين ميوه ها را براي خود نمي خواهد و احتياجي به آنها ندارد و درون کيسه را نيز نگاه نمي کند، پس با تنبلي و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمي کرد تا اينکه کيسه را با ميوه ها پر نمود.
و وزير سوم که اعتقاد داشت شاه به محتويات اين کيسه ...

بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


روزي تصميم گرفتم که ديگر همه چيز را رها کنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت کنم. به خدا گفتم: «آيا مي‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟»
جواب ‏او مرا شگفت زده کرد. او گفت: «آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟»
پاسخ دادم: «بلي.»
فرمود: ‏«هنگامي که درخت بامبو و سرخس را آفريدم، به خوبي از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذاي کافي دادم. دير زماني نپاييد که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نکردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد کردند و زيبايي خيره کننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. ‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نکردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نکردم. در سال پنجم ...

بقیه در ادامه مطلب...






موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


در نيويورک، بروکلين، در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود.
او با گريه گفت: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟! افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند .
 پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه رو در روشي مي گذارد که ديگران با اون رفتار مي کنند
و سپس داستان زير را درباره شايا گفت:
يک روز که با شايا در پارکي قدم مي زديم تعدادي بچه را ديدم که بيسبال بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟!
مي دونستم که پسرم بازي بلد نيست و احتمالاً ...

بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


يک داستان واقعي/ دزد نمک شناسي که حاکم شد

 او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکيل داده بودند.روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حين صحبتهاشان گفتند: چرا ما هميشه با فقرا و آدمهايى معمولى سر و کار داريم و قوت لا يموت آنها را از چنگشان بيرون مى آوريم ، بيايد اين بار خود را به خزانه سلطان بزنيم که تا آخر عمر برايمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، اين کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترين راه ممکن را پيدا کردند و خود را به خزانه رسانيدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قيمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتيقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در اين هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفيدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است ، نزديکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است ، بسيار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پيشانى زد ....


بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميکرد که وزيري داشت. وزير همواره مي گفت: هر اتفاقي که رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست کندن ميوه کارد تيزي طلب کرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،
وزير که در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي که رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست.
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني کردن وزير را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شکار به نزديکي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي که مشغول اسب سواري بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سکونت قبيله اي رسيدکه ...


بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


فاصله نيکي و بدي
پسر  زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود که از او خبري نداشت.
بنابراين زن دعا مي کرد که او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يک نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه که از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنکه از او تشکر کند مي گفت:«کار پليدي که بکنيد با شما مي ماند و هر کار نيکي که انجام دهيد به شما باز مي گردد . »
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينکه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد .
او به خود گفت:
او نه تنها تشکر نمي کند بلکه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟ يک روز که زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه کاري است که ميکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تکرار کرد ...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


نوح(ع) و شیطان

حضرت نوح (ع ) هنگامى كه كشتى را درست كرد و در آن انواع حيوانات را جاى داد، الاغ در خارج كشتى ماند. هر چه نوح او را به سوار شدن در كشتى وادار مى كرد سوار نميشد بالاخره خشمگين شده گفت (اركب يا شيطان ) سوار شو اى شيطان .
شيطان اين سخن را شنيد، خود را در پى الاغ آويزان نموده داخل كشتى شد حضرت نوح خيال ميكرد سوار نشده ، همينكه كشتى به حركت در آمده مقدارى بر روى آب سير كرد چشم نوح به شيطان افتاد كه در صدر كشتى نشسته پرسيد چه كس بتو اجازه داد گفت تو مگر نگفتى سوار شو اى شيطان . آنگاه گفت اى نوح تو بر من حقى دارى و نيكى درباره من كرده اى ميخواهم آنرا جبران نمايم . نوح پرسيد آن خدمت چه بوده . در پاسخ گفت : تو دعا كردى قومت بيك ساعت هلاك شدند اگر اينكار را نميكردى من حيران بودم بچه وسيله آنها را منحرف و گمراه كنم ، از اين زحمت مرا راحت كردى .
حضرت نوح دانست شيطان او را سرزنش ميكند. شروع بگريه نمود، بعد از طوفان پانصد سال گريه ميكرد از اينرو نوح لقب يافت پيش از آن عبدالجبار نام داشت .
خداوند به او وحى كرد كه سخن شيطان را گوش كن . نوح به شيطان گفت آنچه ميخواستى بگوئى بگو. گفت : از چند خصلت ترا نهى مى كنم : اول اينكه از كبر پرهيز كن زيرا اول گناهيكه نسبت بخداوند انجام شد سجده كنم را تكبر نميكردم و سجده مينمودم مرا از عالم ملكوت خارج نميكردند. دوم از حرص دورى گزين ، زيرا خداوند تمام بهشت را براى پدرت آدم مباح گردانيد از يك درخت او را نهى كرد، حرص آدم را واداشت تا از آن درخت خورد و ديد آنچه بايد بييند.
سوم - هيچگاه با زن بيگانه و اجنبى خلوت مكن مگر اينكه شخص ثالثى ؛ با شما باشد اگر بدون كسى خلوت كنى من در آنجا حاضر مى شوم ، آنقدر وسوسه مى نمايم تا به زنا وادارت كنم . خداوند به نوح وحى كرد كه گفته شيطان را قبول كن
منبع: انوار نعمانيه ص 81




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


مبارزه با نفس
السلام عليک يا صاحب الزمان(عج)
سلام دوستان....
در اين پست باز هم مي خواهم درباره نفس برايتان مطلب بنويسم...
مي خواهم درباره نفسي صحبت کنم اکه مي تواند انسان را از عرش به فرش کشد...
شايد بتوانيم بگوئيم همين نفس است که انسان را به گناهان وا مي دارد و آنقدر از درون انسان را وسوسه مي کند که انسان را در گناه غرق مي کند...
شايد بسياري فکر مي کرده اند که هرگز فلان کار را انجام نخواهند داد، اما همين نفس با آنها چنان کرده است که دست به هر کاري زده اند....
دوستان بدانيد اگر اين نفس را به حال خود رها کنيد شما را به پست ترين درجات يک انسان تنزل مي دهد. چرا به خاطر يک لحظه کوتاه لذت بردن در دنيا، عذاب ابدي را براي خود رقم مي زنيم...
در زير داستان عابدي پاکدامن را مطالعه مي کنيد با نفس خود مخالفت مي کند...
حضرت رسول (ص) فرمود: در ميان بنى اسرائيل عابدى زيبا و خوش سيما بود، زندگى ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : متفرقه
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


سخنان ماندگار آيت الله العظمي بهجت (ره)

به حدّي مجذوب شدم كه نزديك بود، مسلمان شوم!
جواني نصراني مي‌گويد، داخل حجّاج شدم و اعمال آنها را به جا آوردم تا اينكه به بقيع رسيدم. تعجّب مي‌كنم در بقيع با اينكه به ظاهر، جز خاك و خرابه چيز ديگري نبود، به حدّي مجذوب شدم كه نزديك بود، مسلمان شوم! عجايب و غرايب از افراد گرفتار و مبتلا براي ما نقل شده كه به حرم رفته‌اند و به حضرات معصومان(ع) در مشاهد مشرّفه متوسل شده و حاجت خود را گرفته‌اند. اگر كسي حال و مجال داشت و آنها را جمع‌آوري مي‌نمود و مي‌نوشت، كتابي از كرامات مي‌شد.

زيارت اهل بيت(ع) و آثار آن
توفيق زيارت، از جذب و انجذاب است و ربطي به پولدار بودن ندارد؛ زيرا [چنين است كه] پروانه‌ها در شمع مي‌سوزند. آيا در شمع بودن حضرات معصومين(ع) اشكال است يا در پروانه بودن ما؟ پس چرا بعضي‌ها آن حضرات را ديده‌اند،...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


پیراهن حضرت یوسف(ع) کجاست؟

 پیراهن حضرت یوسف(ع) کجاست؟
مرحوم شيخ صدوق ، راوندى و بعضى ديگر از بزرگان به نقل از مفضّل بن عمرو حكايت كند:روزى در خدمت حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين نشسته بودم ، آن حضرت فرمود: آيا مى دانى پيراهن حضرت يوسف عليه السلام چه بود و كجاست ؟عرض كردم : خير، نمى دانم ؛ شما بفرمائيد تا فرا بگيرم .امام عليه السلام فرمود: چون حضرت ابراهيم عليه السلام را خواستند داخل آتش بيندازند، جبرئيل امين عليه السلام پيراهنى از لباس هاى بهشتى برايش آورد و بر او پوشانيد و آتش در مقابلش سرد و بى اءثر شد.و در آخرين روز حياتش آن را تحويل حضرت اسحاق عليه السلام داد و او نيز پيراهن را بر حضرت يعقوب عليه السلام پوشانيد كه اندازه قامت او بود.و هنگامى كه حضرت يوسف عليه السلام به دنيا آمد، پدرش آن پيراهن را بر يوسف پوشانيد، تا آن جائى كه همان پيراهن را توسّط برادرانش براى پدر خود - كه نابينا گشته بود - فرستاد و او بينا گرديد و اين همان پيراهن بهشتى بود.عرض كردم : اكنون آن پيراهن كجاست و چه خواهد شد؟فرمود: الا ن نزد اهلش مى باشد و در نهايت ، تقديم قائم آل محمّد صلوات اللّه عليه خواهد شد.و هنگامى كه آن حضرت ظهور نمايد، آن پيراهن را بر تن مبارك خود مى نمايد و تمام مؤ منين در شرق و غرب دنيا، هر كجا كه باشند بوى خوش ‍ آن را استشمام خواهند كرد.و او - يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف - در تمام امور وارث تمامى پيغمبران الهى مى باشد.

منبع: إكمال الدّين : ص 327، ح 7




موضوع مطلب : امام مهدی(عج)
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


گوشه ای از مقام علی(ع) در بهشت

گوشه اى از مقام على (ع) در بهشت
امام صادق (ع) در ضمن حديث مشروحى نقل مى كند پيامبر(ص ) فرمود:
(وقتى كه روز قيامت مى شود دو فرشته 1- رضوان سرپرست بهشت 2- مالك سرپرست جهنم به حضور من مى آيند.(رضوان ) مى گويد: (سلام بر تو اى رسول خدا)من در پاسخ مى گويم : (سلام بر تو، چقدر خوشبو و زيبا مى باشى تو كيستى )؟او گويد: من سرپرست بهشتم ، خداوند به من فرمان داده كه كليدهاى بهشت را به تو بدهم ، من مى گويم ، قبول كردم و خداوند را به اين نعمت ، سپاس مى گويم ، اين كليدها را به برادرم على (ع) بده ، او كليدها را به برادرم على (ع) مى دهد.سپس ، (مالك ) سرپرست دوزخ به پيش مى آيد و گويد: سلام بر تو اى حبيب خدا، در پاسخ گويم سلام بر تو كه چقدر زشت رو و بد منظر هستى ؟ تو كيستى ؟ در پاسخ گويد: من (مالك ) سرپرست دوزخ هستم خداوند به من فرمان داده كه كليدهاى دوزخ را به تو بدهم .من حمد و سپاس خدا را گفته ، به او مى گويم : اين كليدها را به برادرم على (ع ) بده ، او نيز آن كليدها را به برادرم على (ع) مى دهد.على (ع) در حالى كه كليدهاى دوزخ را در دست دارد كنار جهنم مى آيد، و زمام آنرا بدست مى گيرد، شدت حرارت و غرّش دوزخ فرو مى نشيند و صدا مى زند اى على (اهل ) مرا تقسيم كن ، نور تو، شعله هاى مرا خاموش كرد. آنگاه على (ع) مى فرمايد: اى دوزخ اين شخص را رها كن ، اين شخص را كه دشمنم است بگير، و جهنم با كمال خضوع از على (ع ) اطاعت مى نمايد، به اين ترتيب على (ع) تقسيم كننده بهشتيان و دوزخيان به دوزخ است كه خود فرمود: (انا قسم النار و الجنه ).نورالثقلين ج 5 ص 112

مطالب مرتبط:تبعید جوان گناهکار . آهنگر و آتش . سر این پل یا سر پل صراط؟ . اثر زکات دادن . چند داستان جالب و تکان دهنده . عابد گناهکار . امام زین العابدین(ع) و شیطان . خواب مرثیه خوان . افسار های شیطان . زنده شدن دختر سه ساله .

 




نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


چگونگى مرگ سليمان (ع ) و بى وفائى دنيا

چگونگى مرگ سليمان (ع ) و بى وفائى دنيا
خداوند تمام امكانات دنيوى را در اختيار حضرت سليمان گذاشت ، او بر جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد و رعد و برق و... مسلط بود، او روزى گفت : با آنهمه اختيارات و مقامات ، هنوز به ياد ندارم كه روزى را با شادى و استراحت به شب رسانده باشم ، فردا دوست دارم تنها وارد قصر خود شود، و با خيال راحت ، استراحت كنم و شاد باشم .
روز فردا فرا رسيد، سليمان وارد قصر خود شد، در قصر را از پشت قفل كرد تا هيچكس وارد قصر نشود، و خود در نقطه اعلاى قصر رفت و در آنجا به ملك و منال خود با شادى مى نگريست ، نگهبانان قصر در همه جا ناظر بودند كه كسى وارد قصر نشود.
ولى ناگهان سليمان ديد جوانى زيبا چهره و خوش قامت وارد قصر شد، سليمان به او گفت : (چه كسى به تو اجازه داد كه وارد قصر گردى ، با اينكه من امروز تصميم داشتم سرم خلوت باشد و امروز را با آسايش بگذرانم ؟!) جوان گفت با اجازه خداى اين قصر، وارد شدم .
سليمان گفت : پروردگار قصر او من سزاوارتر به قصر ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


سر اين پل يا سر پل صراط؟!

سر اين پل يا سر پل صراط؟!

روزى ملك شاه به شكار رفته بود در قلعه اى نزول نمود جمعى از غلامان او گاوى ديدند كه صاحب ندارد گاو را كشته و گوشت آن را خوردند. گاو از پيرزنى بود كه با سه يتيم خود از شير آن زندگى مى كرد، وقتى زن با خبر شد كه سربازان ملك شاه گاوش را كشته اند، بسيار اندوهناك گرديد، سحرگاه بر سر پل زاينده رود آمد.

ملك شاه وقتى خواست از پل بگذرد، پيرزن از جاى برخاست و گفت : اى پسر آلب ارسلان داد مرا بر سر اين پل مى دهى يا بر سر پل صراط، خوب فكر كن ببين كداميك برايت بهتر است ملك شاه گفت : سر پل زاينده رود، زيرا طاقت دادخواهى تو را بر سر پل صراط ندارم ، اكنون بگو تو را چه شده تا به آن رسيدگى كنم .

گفت : گاوى داشتم ، غلامان تو آن را كشته اند، در واقع اين ظلم از تو سر زده كه درباريان و اطرافيان را خود سرانه تربيت كرده اى . ملك شاه دستور داد: غلامانى كه اين عمل را مرتكب شده اند، پيدا كنند، طولى نكشيد كه مجرمين را آوردند، ملك شاه آنها را سخت مجازات كرد و در عوض يك گاو پيره زن صد گاو به او داد و گفت : اى پيره زن آيا از پسر آلب ارسلان راضى شدى ؟ عرض كرد، آرى به خدا راضى شدم .

پس از درگذشت ملك شاه پيره زن صورت بر خاك او گذاشته گفت : پروردگارا پسر آلب ارسلان با همه پستى خود درباره من عدالت نمود و سخاوت كرد تو نيز اكرم الاكرمينى ، اگر درباره او تفضل فرمايى و از جزايش ‍ بگذرى دور نيست . در آن ايام يكى از زهاد ملك شاه را در خواب ديد. از حالش پرسيد؟ گفت : اگر شفاعت پيره زن كه در سر پل زاينده رود به دادش ‍ رسيدم ، نبود واى بر من بود

منبع: تاريخ بحيره ص 20

انتظار امام زمان(عج). انتظار امام مهدی(عج). مهدویت. منتظران ظهور. در انتظار طلوع خورشید. نشانه های ظهور. معجزات امام زمان(عج). معجزات حضرت مهدی(عج). منتظر واقعی. انتظار ظهورو منجی عالم.منجی آخر الزمان. خورشید ولایت. شیعیان امام زمان(عج). داستان هایی درباره امام زمان(عج). داستان هایی درباره ائمه اطهار(ع). حکایت جالب و آموزنده. حکایت تکان دهنده و تاثیرگذار.مردگان زنده شده. سرگذشت مردگان زنده شده. زندگی پس از مرگ. جهنم. بهشت. برزخ. عالم برزخ. نشانه های عالم برزخ. عذاب های داخل قبر. نماز شب اول قبر. حضرت زهرا(س). حضرت فاطمه(س). دانلود آهنگ. دانلود آهنگهای مذهبی. دانلود نرم افزار مذهبی برای موبایل. دانلود نرم افزار برای موبایل. دانلود اذان. به خاطر بسپاریم. نکاتی کوتاه برای زندگی بهتر. گناهان کبیره. صبر. طول امل. 




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


مخالفت نفس

مخالفت نفس
مرد كافرى روزها به بازار بغداد مى آمد، مردم گرد او جمع مى شدند و او به آنها خبر مى داد از آنچه در منزل داشتند يا در نيت خود مى گرفتند. اين جريان را به موسى بن جعفر عليه السلام عرض كردند، حضرت با وضع ناشناسى به آن محل حاضر شد. به يكى از همراهان خود فرمود: چيزى در نيت بگير، و بعد از آن كافر پرسيد؟ مرد كافر از آنچه او در نظر گرفته بود خبر داد. موسى بن جعفر عليه السلام او را به كنارى برده فرمود: به واسطه چه عملى اين مقام را پيدا كردى با اين كه اين كار از مقام پيامبران است .

گفت : به اين درجه نرسيدم مگر به واسطه مخالفت با خواهش نفس ، حضرت فرمود: اسلام را بر نفس خود عرضه بدار ببين چگونه مى يابى آن را؟ عرض كرد: نفسم راضى به اسلام آوردن نيست .

حضرت فرمود: مگر نه اين است كه به اين مقام در اثر مخالفت نفس ‍ رسيده اى . پس اكنون با آن مخالفت كن ، مرد كافر، مقدارى فكر كرد و بعد ايمان آورد، ايمانش نيكو شد، پس از اين جريان گاه گاه به مجلس موسى بن جعفر عليه السلام حاضر مى شد.

روزى يك نفر درخواست كرد، از نيتش خبر دهد، هر چه فكر نمود چيزى نتوانست بگويد، آنگاه عرض كرد: من وقتى كافر بودم از امور پنهان اطلاع داشتم ولى حالا كه مسلمانم چرا نمى توانم ؟

حضرت فرمود: خداوند عمل هيچ بشرى را بى پاداش نمى گذارد، چون تو در آن موقع مخالفت با نفس مى كردى خداوند جزاى آن را در دنيا داد. تو را قدرت اطلاع بر اسرار پنهان مردم عنايت كرد، زيرا كافر در آخرت بهره اى ندارد، اكنون كه اسلام آوردى خداوند پاداش آن را ذخيره براى آخرتت كرده و جزاى دنيا را قطع نموده.

منبع: انوار نعمانيه ص 119، و بحار الانوار ج 47




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


غیرت

زنى پيش قاضى رفته ، و ادعا كرد كه شوهر من مبلغ پانصد دينار به من بدهكار است و مرد چون حاضر شد، دعوى او را انكار كرد.

قاضى از زن درخواست كرد كه : براى اثبات بينه (شهادت دو نفر شاهد عادل ) اقامه كند.

زن چند نفر شاهد به محكمه قاضى حاضر كرد.

و چون قاضى اداء شهادت خواست : شاهدها اظهار كردند كه ما بايد سيماى زن را به بينيم و سپس از روى اطمينان شهادت بدهيم .

زن حاضر شد كه صورت خود را به شاهدها نشان بدهد...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : متفرقه
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


تبعید جوان گناهکار

تبعید جوان گناهکار
در ميان بنى اسرائيل جوان فاسقى بود كه اهل شهر از فسق و فجور او به تنگ آمدند و از دست او به پروردگار خود شكايت كردند. خطاب الهى به موسى رسيد كه آن جوان را از شهر بيرون كن كه به واسطه او، آتش غضب الهى بر اهل شهر نازل آيد. حضرت موسى (ع ) آن جوان را به قريه اى از قراى آن بلد تبعيد كرد. خطاب آمد كه او را از آن قريه نيز بيرون كن ، موسى (ع ) او را از آن قريه اخراج كرد.
آن جوان رفت به مغاره كوهى كه در آن نه انسان و نه حيوان و نه زراعتى بود. بعد از مدتى در آن مغاره مريض شد نزد او كسى نبود كه از او نگهدارى و پرستارى نمايد. صورتش را روى خاكها گذارد و عرض كرد: پروردگارا! اگر مادرم بر بالينم حاضر بود هر آينه بر غربت و ذلت من ترحم و گريه مى كرد و اگر پدرم بر بالينم بود بعد از مردن مرا غسل مى داد و كفن مى كرد ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


احترام به سادات

احترام به سادات

«ابوالحسين » از سادات فاطمى بود و نسبتش با چند واسطه به امام صادق عليه السلام مى رسيد. او در قم زندگى مى كرد وى مردى شرابخوار بود و زندگى را به سختى مى گذرانيد.

در آن زمان ، «احمد بن اسحاق » وكيل امام هادى عليه السلام در شهر قم بود. روزى براى ابوالحسين كارى پيش آمد و نيازمند كمك شد، به همين خاطر به خانه احمد رفت . چون مى دانست كه ابوالحسين شراب مى نوشد، او را به خانه اش راه نداد و از خودش راند...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


آهنگر و آتش

آهنگر و آتش
مردى از صالحان و پرهيزكاران وارد مصر شد. آهنگرى را ديد كه آهن سرخ و تفتيده را با دست از كورهآهنگر و آتش   آتش بيرون مى آورد و حرارت آن به دست او هيچ تاءثيرى ندارد. با خود   گفت : اين شخص يكى از بزرگان و اوتاد است . پيش رفت سلام كرد و   گفت : تو را به حق آن خدايى كه در دست تو اين كرامت را جارى كرده ،   دعايى درباره من كن . آهنگر اين حرف را كه شنيد شروع به گريستن كرد   و گفت : گمانى كه درباره من بردى صحيح نيست ، من نه از پرهيزكارانم   و نه از صالحين . پرسيد: چگونه مى شود با اينكه انجام چنين كارى جز به   دست بندگان صالح خدا نيست ؟ پاسخ داد. صحيح است ولى دست من    علتى ديگر دارد، آن مرد اصرار ورزيد تا از سبب باخبر گردد.

 آهنگر گفت : روزى بر در همين دكان مشغول كار بودم . زنى بسيار زيبا و خوش اندام كه...

 بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


چرا شیعه شدی؟

چرا شيعه شدى ؟!

محدث نورى مى نويسد: در سال 1317 هجرى قمرى ، يك خانواده سنى در نجف اشرف به مذهب شيعه گرويدند. چون اين كار عجيب و استثنايى بود، من از رئيس خانواده خواستم كه ماجرا را با قلم خودش ‍ بنويسد.
رئيس خانواده ، سيد عبدالحميد نام داشت . وى خطيب و قارى قرآن و در نجف اشرف كتابفروشى داشت . او، ماجراى شيعه شدن خود و خانواده اش ‍ را چنين نوشت : روزى زن يكى از ملايان به سر درد شديدى مبتلا گرديد، بطورى كه از خواب و خوراك افتاد و بعد از مدتى بى خوابى ، دو چشمش ‍ نيز كور شد. وقتى خانواده زن در درمان او درمانده و نااميد شدند به من مراجعه كرده و چاره خاستند. من گفتم : بيمارى او علاجى ندارد. مگر اين كه اميرالمؤ منين كه حلال مشكلات است ، كارى كند. شب وقتى حرم خلوت شد، او را به حرم ببريد و دست به دامن اميرالمؤ منين شويد.
اتفاقا آن شب ، درد زن كم شد و پس از چند شبانه روز بى خوابى به خواب عميقى فرو رفت . در عالم خواب ديد كه مى خواهد به حرم على عليه السلام برود. در اين حال ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


سه تن در غار

سه تن در غار
رسول اكرم فرمود: سه تن از بنى اسرائيل با همديگر مسافرت كردند، و در بيابان باران شديدى باريدن گرفته و آنان به غارى پناهنده شدند.
ناگهان سنگ بزرگى كه در بالاى مدخل غار بود، فرود آمده و دهانه غار گرفته شد.
اين سه نفر در داخل غار محبوس مانده ، و چاره براى نجات و خلاص خود نيانديشيدند.
و پس از مذاكره و چاره جوئى زياد، قرار بر آن گذاشتند كه : هر يك خالصترين و بهترين عمل خود را بنظر آورده ، و بوسيله آن عمل از پروردگار متعال مسئلت نمايد كه : آنانرا از اين گرفتارى سخت نجات بدهد.
يكى از آن سه نفر دست به دعا بلند كرده و گفت : پروردگارا تو خود آگاه هستى كه من دختر عمويم ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


خواب مرثیه خوان

شخصى رفت نزد مرحوم صاحب مقامع ، گفت :
ديشب ، خواب وحشتناكى ديدم .
چه خوابى ديدى ؟
خواب ديدم با اين دندانهاى خودم گوشتهاى بدن امام حسين عليه السلام را دارم مى كنم .
صاحب مقامع از اين سخن لرزيد سرش را پايين انداخت مدتى فكر كرد، گفت : شايد تو مرثيه خوان هستى ؟
عرض كرد: بله .
فرمود: بعد از اين يا اساسا مرثيه خوانى را ترك كن و يا از كتابهاى معتبر نقل كن . تو با اين دروغهايت انگار گوشت بدن امام حسين (ع ) را با دندانهايت مى كنى ! اين لطف خدا بود كه در اين رويا، اين را به تو نشان بدهد
با انكه ارزنده ترين و مستندترين و از پرمنبع ترين تاريخها، تاريخ عاشورا هست متاسفانه برخى از روضه خوانها بجاى آنكه بروند مطالب درست و معتبر و ناگفته را پيدا كنند و يادآور شوند، به نقل مطالب بى اساس و جعلى مى پردازند
منبع: حماسه حسينى ، بخش نخست ((تحريفهاى عاشورا))، ص 47




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


طلاق

رسول خدا، به مردى رسيد و از او پرسيد: با زنت چه كردى ؟
گفت :او را طلاق دادم .
فرمود: آيا كارى بدى از او ديدى ؟
گفت : نه ، كار بدى از او نديدم .
قضيه گذشت و آن مرد بار ديگر ازدواج كرد.
پيغمبر از او پرسيد، زن ديگر گرفتى ؟
گفت : بلى .
پس از چندى كه باز به او رسيد پرسيد: با اين زن چه كردى ؟
گفت طلاقش دادم .
فرمود: كار بدى از او ديدى ؟
گفت : نه كار ...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


مکان

مکان
«مونتینرو» که همه مردم او را استاد بلامنازع درس خداشناسی در شهر میلان می دانستند، روزی در میدان بزرگ شهر سخنرانی کرد. محور صحبت «مونتینرو» حضور خداوند در زندگی مردم عادی بود. به همین دلیل مقدمه ای طولانی را آغاز کرد و سپس پیرامون موضوع«حضور خداوند در زندگی مردم» بحث کرد و آنگاه رو به مردم گفت:«هر کس بگوید خداوند کجاست، من به او یک سکه خواهم داد...» مردم شهر سکوت کردند و «مونتینرو» خواست صحبتش را ادامه بدهد که پسرکی هشت ساله دست بلند کرد و استاد که به او اجازه حرف زدن داد،گفت:«من به شما دو سکه می دهم اگر بگویید خداوند کجا نیست؟»
نوشته:جبار ایلیف(تاجیکستان)




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


مهریه عروسی

زنى به خدمت پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله آمد و در حضور جمع ايستاد و گفت : يا رسول اللّه ! مرا به همسرى خود بپذير.
رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله در مقابل تقاضاى زن سكوت كرد، چيزى  نگفت ، زن سر جاى خود نشست . مردى از اصحاب بپاخاست و گفت : يا  رسول اللّه ! اگر شما مايل نيستيد من حاضرم .
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله سوال كرد: مهر چى ؟
هيچى ندارم .
اينطور كه نمى شود، برو به خانه ات شايد چيزى پيدا كنى و به عنوان  مهريه اين زن بدهى .
مرد به خانه اش رفت و برگشت و گفت : در خانه ام چيزى پيدا نكردم .
باز هم برو بگرد، يك انگشتر آهنى هم كه بياورى كافى است .
دو مرتبه رفت و برگشت و گفت انگشتر آهنى هم در خانه ما پيدا نمى شود، من حاضرم ...

بقیه در ادامه مطلب...

 




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


افسارهای شیطان

خواب معروفى نقل مى كنند كه در زمان شيخ انصارى يك كسى خواب ديد كه شيطان در نقطه اى (قضيه مربوط به نجف است ) تعداد زيادى افسار همراه خودش دارد ولى افسارها مختلف است بعضى از افسارها خيلى شل است طناب بسيار ضعيفى را به صورت افسار درآورده است يكى ديگر افسار چرمى ، يكى ديگر زنجيرى ، زنجيرهاى مختلف و بعضى از زنجيرها خيلى قوى بود كه خيلى جالب بود. از شيطان پرسيد: اينها چيست ؟
- اينها افسارهايى است كه به كله بنى آدم مى زنم و آنها را به طرف گناه مى كشانم .
آن افسار خيلى كلفت ، نظر اين شخص را جلب كرد، گفت : آن براى كيست ؟
- اين براى يك آدم خيلى گردن كلفتى است .
- كى .
- شيخ انصارى .
- چطور؟
- اتفاقا ديشب زدم به كله اش يك چند قدم آوردم ولى زد آن را پاره كرد.
- حالا افسار ماها كجاست ؟
- شما كه افسار نمى خواهيد، شما دنبال من هستند! اين افسار مال آنهايى است كه دنبال من نمى آيند. آن شخص صبح آمد خواب را براى شيخ انصارى نقل كرد.
مثل اينكه شبى بوده شيخ خيلى اضطرار پيدا مى كند و پولى كه بابت سهم امام بوده و فردا بايستى تقسيم مى كرده است به عنوان قرض از آن چيزى برمى دارد؛ مى گذارد سرجايش . شيطان كه گفته بود زنجير را زدم به كله اش و او را چند قدم آوردم ولى بعد پاره كرد و رفت ، قضيه اين بوده است .

منبع:
توحيد، مجموعه آثار، ج 4، ص 332 و 333

 




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


حیائی عجیب

حیائی عجیب

مرحوم آقای بلادی فرمود یکی از بستگانم که چند سال در فرانسه برای تحصیل توقف داشته در مراجعتش نقل کرد در پاریس خانه کرایه کردم و سگی را برای پاسبانی نگاه داشته بودم شبها درب خانه را می بستم و سگ نزد در خانه می خوابید و من بکلاس می رفتم و بر میگشتم و ...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط احسان | لينک ثابت |


اثر زکات دادن

اثر زکوة دادن

جناب حاج مراد خان حسن شاهی ارسنجانی نقل کردند در سالی که بیشتر نواحی فارس به آفت ملخ مبتلا شده بود به قوام الملک خبر دادند که مزرعه های شما در نواحی فسا تمام بواسطه ملخ از بین رفته.

قوام گفت: باید خودم ببینم پس به اتفاق ایشان و مرحوم بنان الملک و چند نفر دیگر از شیراز حرکت کردیم و چون به مزرعه های قوام رسیدیم دیدیم تماما خوراک ملخ ...




موضوع مطلب : حکایت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
/divdiv class=center-line1¢ target=_blank onsubmit=textdiv style=div style=-BlogTitle-/divb-BlogTitle-br!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-brbr!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-bra href=-BlogTitle-padding: 0px 0px 5px 0px-BlogTitle- br !DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogAndPostTitle-div style= href=marquee scrollamount= -BlogAndPostTitle-/script a href=div style= alt=GetBC(div style= alt= href=font color=/div-PostLink-!DOCTYPE HTML PUBLIC div style=-BlogAndPostTitle- div style= alt= href=/div div style= alt=ادامه مطلب div style= alt= href= div style= alt= alt= div style= alt= href=/b30background-color: #33CC66; text-align:right;color:#000;direction:rtlspan style=!DOCTYPE HTML PUBLIC div class=center-line11!DOCTYPE HTML PUBLIC BlogLinkDump/span/b-PostTime-