تبليغاتX
چاووشی دانلودicon
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - عطر ملکوت
مسابقه پیامکی انتظار ظهور
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
آمار و امکانات وبلاگ




Google Pagerank Checker Tool
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari




براي Add کردن کليک کنيد


مطالب پيشنهادي

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"



مسابقه پیامکی انتظار




اخبار سایت در انتظار طلوع خورشید

قرعه کشی مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره سه انجام شدمشاهده خبر

مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره چهار آغاز شدمشاهده خبر



امام مهدی (عج) فرمودند: هر كه خواسته اى و حاجتى از پيشگاه خداوند متعال دارد بعد از نيمه شب جمعه غسل كند و جهت مناجات و راز و نياز با خداوند، در جايگاه نمازش قرار گيرد.


داستان تشنگی - کرامت حضرت ابوالفضل(ع)
داستان تشنگی - کرامت حضرت ابوالفضل(ع)

سال های سال با کامیون در بیابانها رانندگی می کردم هم سختی های خودش را دارد و هم شیرینی های خاص خودش را هفته ها بلکه ماهها دور از خانواده و زن و فرزند بود شاید بالاترین سختی اش باشد. البته مشکلات تصادفات بین جاده ای و در یک کلمه خطرات هم جزو سختی های این کار است. از جمله شیرینی های این شغل دیدن مردم شهرها و روستاهای مختلف و آشنا شدن با آداب و رسوم و فرهنگ آنهاست. بخصوص برای من که مسلمان نبودم و با آداب و سنن مسلمانان آشنایی مختصری داشتم. بارها و بارها در ماه های محرم و صفر وقتی مردم به عزاداری و سینه زنی مشغول می شدند تنها کاری که می کردم می ایستادم و از دور به تماشای این جمعیت زیاد مشغول می شدم، حتی یک بار هم پیش نیامد که بخواهم با انها همراه و همگام شوم. چرا که ارتباطی با باور های من نداشت. اما بدون انکه خودم متوجه بشوم وقتی اسم حضرت ابوالفضل العباس(ع) می امد در درونم اتفاقی می افتاد که نمی دانستم  ...

بقیه در ادامه مطلب...




برچسب‌ها: تشنگی, کرامت, کرامات, حضرت ابالفضل, کرامات حضرت ابالفضل, داستان تشنگی, مسلمان شدم, کرامت حضرت ابالفضل مسلمانم کرد, کرامت های حضرت ابالفضل, حضرت عباس, کرامت حضرت عباس
موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط احسان | لينک ثابت |


کارها تابع نماز
در نامه امام علی(ع) به محمد بن ابی بکر می خوانیم:

تمام کارهای تو تابع نماز توست و هر کس نماز را ضایع کند سایر کارها را بیشتر ضایع خواهد کرد...





برچسب‌ها: نماز, اهمیت نماز, کارها تابع نماز, اثرات ضایع کردن نماز, ضایع کردن نماز
موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391 توسط احسان | لينک ثابت |


داستان او را شفا داد - عطر ملکوت - حضرت فاطمه(س)



او را شفا داد

مادرم دو دستي زد روي پاهايش و گريه کنان گفت:
 - مرتضي...مصطفي....نمي تونه راه بره....نميتونه از جا بلند بشه.
مثل برق گرفته ها از جا پريدم و دويدم توي اتاقي که مصطفي مي خوابيد، مادر هم گريه کنان دنبالم آمد.
مصطفي فرزند اخر خانه مان بود و بعد از مرگ پدرف مادرم گمشده شا را رد او جستجو مي کرد و به همين خاطر بيشتر از بقيه عزيزش ميداشت.
رسيدم بالاي رختخواب مصطفي ، داشت خيره نگاهم مي کرد. چون برادر بزرگش بودم به احترامم به خودش فشار اورد تا برخيزدف نشست اما نتوانست روي پاهايش بايستدف انگار توان و قدرتي در پاهايش نبود.
ناتواني اش را ديدم نگران شدم، مصطفي هم غمي به چهره اورد و سري به تاسف تکان داد. مادر،از هر دو نفرمان بي تاب تر بود و نگراني اش را با اشک بيرون مي ريخت ، بايد کاري مي کردم.
به مادر گفتم:
- شما لباسهاش رو بپوشونف من برم يه تاکسي بگيرم ببريمش بيمارستان! بعد هم لباس پوشيدم و از خانه زدم بيرون. سردرگم بودم و نگرانف عقلم درست کار نمي کرد. اندکي به خودم فشار اوردم و تمرکز کردم. خدا لطف کرد و به فکرم رسيد قبل از هر کاري بروم سراغ يک پزشک عمومي و با او مشورت کنم، دکتر که نگراني ام را ديد گفت:
- با نگراني چيزي درست نمي شه،بايد معاينه بشه،ببريدش بيمارستان...
اتومبيلي را در بست کرايه دارم و امدم خانه ، مصطفي را که نصف هيکلم بود به کول کشیدم و گذاشتم....

بقیه در ادامه مطلب....




موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط احسان | لينک ثابت |


داستان به مادرت بگو - عطر ملکوت - حضرت فاطمه (س)

داستان زیبای به مادرت بگو... تقدیم به تمامی خوانندگان بلاگ در انتظار طلوع خورشید....

داستان به مادرت بگو

سگرمه هاي درهم سيد مي گفت او گرفتاري خاصي دارد و گرنه او آدمي نبود که با مسائل مشکلات معمولي و طبيعي روزگار شادابي و طراوت هميشگي اش را از دست بدهد.
سيد جوان با صفايي بودف اما پختگي ويژه اي که داشت او را بسيار فراتر از سن و سالش نشان مي داد. شايد يکي از دلايلي که باعث شده بود من با اختلاف سني حدود بيست و پنج سال با او دوست باشم همين پختگي اش بود.
رفاقت من و سيد به حدي بود که در چنين حالتي به خودم اجازه بدهم و از علت ناراحتي اش بپرسم. سيد هم اين را مي دانست اما طفره رفت تا اينکه بالاخره راضي اش کردم حرف دلش را بگويد.
حدود يک ماه از نامزدي سيد مي گذشت و با اينکه قبل از نامزدي با پدر همسرش به توافق رسيده بود که نامزدي شان يک سال طول بکشد تا دست و بال سيد باز بشود و بتواند خانه اي اجاره کند ، اما پدر نامزدش در آستانه دومين ماه نامزدي سيد به او گفته بود زودتر بساط عروسي را رو به راه کند ...

بقیه در ادامه مطلب....




موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط احسان | لينک ثابت |


عهد بستم - عطر ملکوت

آن خانم نوراني مرا نگاه نمي کرد. با گريه و التماس گفتم:
- شما را به خدا قسم جوابم را بديد، آخه من چه خطايي مرتکب شدم که بايد اين طوري اذيت بشم؟ آخه...
آن بانو آرام و با وقار سربلند کرد، رخساره اش پر از مهرباني بود، اما احساس کردم هاله اي از غم هم با خود دارد. حرفم را دوباره تکرار

کردم و اي بار حتي پا را فراتر هم گذاشتم، دلم مي گفت ان بانو ارتباطي با خاندان نبوت و امامت دارد و مي تواند مشکلم را حل کند. گفتم:
- شما را به جان عزيز زهرا(س) قسم ميدم که گره از کارم باز کنيد....
اين حرفم انگار کار خودش را کرد، چرا که ان خانم حرفي زد که اتش گرفتم و شروع کردم به ضجه زدن. چشم که باز کردم همسرم داشت

شانه هايم را تکان مي داد و مي گفت:
- چيه حاجي؟...چرا داد و بيداد مي کني؟
داشتم گريه مي کردمف حرفي را که ان خانم برايم گفته بود در انديشه ام مرور کردم و براي همسرم گفتم. او هم ان حرف را شنيد و مثل من

بال بال زد. هردو نشستيم به گريه ، گريه مان از جنس شادي بود، آخر....


بقیه در ادامه مطلب....




موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 توسط احسان | لينک ثابت |


آخرین دکتر...

آخرین دکتر...
نگاهم روی قامت له شده راضیه ماسید حس کردم از او فقط یک کالبد خشک و خالی مانده است و بس. توی دلم غوغا بود و به آشوب هم رسید، خودش این طور خواسته بود اما...
شاید او به خاطر دل من تن به این سخت ترین کار ممکن داده بود، اما آیا من به عنوان یک مرد حق داشتم چنین بلایی را بر سر او بیاورم؟

پس از دوازده سال عاقبت آب پاکی را روی دستمان ریخته شد و اخرین پزشک متخصصی هم که سراغ داشتیم مثل بقیه نا امیدمان کرد:
- در تقدیر شما نیست که پدر و مادر باشید...

بقیه در ادامه مطلب....





موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


شاید علی اصغر بود...

از جواني زن بيشتر ناراحت شدم تا سراسيمگي اش ، جاي خواهرم به حساب مي آمد، انقدر آشفته بود که من فقط حيران نگاهش مي کردم و حرفهايش را مي شنيدم:
- حاج آقا پسرم شش ماه بيشتر ندارد، ميگن خونش پر از عفونته و تبش پايين نمياد...
انگار بخواهد ضربه اخر را هم بزند با لحني شبيه ضجه و ناله ادامه داد:
 - دکتر ها جوابش کردن!
داشتم در حرفهايش غوطه مي خوردم، پسر شش ماهه و بيماري لاعلاج و سراسیمگي زن، بغضي سنگين بر سينه ام نشانده بود، زن انگار منتظر بود حرفي بزنم، من که دکتر نبودم،من فقط ذاکر اهل بيت(ع)بودم، من بلد بودم از علي اصغر ابا عبدالله(ع)بگويم که چگونه تير سه شاخه را بر گلويش زدند تا به جاي شير خون بنوشد.
زن دست بردار نبود، حرفهاي قبلي او آشفته ام کرده بود، اما وقتي حرف آخرش را زد ديگر نتوانستم در برابرش مقاومت کنم.
.....

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 توسط احسان | لينک ثابت |


چشمانش

تقدیم به دوستداران حضرت رقیه (س)

خدا اموات شما را هم رحمت کند، آن وقت شب، طبيعي بود که بترسم، وقتي خواهر بزرگم زنگ زد ناباورانه گوشي را برداشتم، قلبم به تپش افتاده بود، گفت:

- از حديثه خبري داري؟
با دهاني خشک شده و لحني که پر از اضطراب بود، گفتم:
- نه!چي شده مگه؟
خواهر خدا بيامرزم گفت:
- چيزي نشده، همين طوري پرسيدم.
تند و عجولانه و حيران پرسيدم:
- اين وقت شب زنگ زدي سراغ حديثه رو از من بگيري؟!حتما طوري شده ، جون سيمين بگو!
خواهرم که انگار فهميد نمي تواند از دستم بگريزد، زمزمه کرد:
- چيزي نشده،طفلي انگار يه کم مشکل بينايي براش پيش اومده.
ضربان قلبم بيشتر شد، حديثه و هانيه بچه هاي دو قلو برادرم و گل سر سبد بستگان و خانواده بودند، آي دهنم را با زحمت قورت دادم و گفتم:
- راستش را بگو و خيالم را راحت کن! من که دارم سکته مي کنم....


بقیه در ادامه مطلب...





موضوع مطلب : عطر ملکوت
نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
/divdiv class=center-line1¢ target=_blank onsubmit=textdiv style=div style=-BlogTitle-/divb-BlogTitle-br!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-brbr!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-bra href=-BlogTitle-padding: 0px 0px 5px 0px-BlogTitle- br !DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogAndPostTitle-div style= href=marquee scrollamount= -BlogAndPostTitle-/script a href=div style= alt=GetBC(div style= alt= href=font color=/div-PostLink-!DOCTYPE HTML PUBLIC div style=-BlogAndPostTitle- div style= alt= href=/div div style= alt=ادامه مطلب div style= alt= href= div style= alt= alt= div style= alt= href=/b30background-color: #33CC66; text-align:right;color:#000;direction:rtlspan style=!DOCTYPE HTML PUBLIC div class=center-line11!DOCTYPE HTML PUBLIC BlogLinkDump/span/b-PostTime-