

تمام کارهای تو تابع نماز توست و هر کس نماز را ضایع کند سایر کارها را بیشتر ضایع خواهد کرد...

داستان زیبای به مادرت بگو... تقدیم به تمامی خوانندگان بلاگ در انتظار طلوع خورشید....

سگرمه هاي درهم سيد مي گفت او گرفتاري خاصي دارد و گرنه او آدمي نبود که با مسائل مشکلات معمولي و طبيعي روزگار شادابي و طراوت هميشگي اش را از دست بدهد.
سيد جوان با صفايي بودف اما پختگي ويژه اي که داشت او را بسيار فراتر از سن و سالش نشان مي داد. شايد يکي از دلايلي که باعث شده بود من با اختلاف سني حدود بيست و پنج سال با او دوست باشم همين پختگي اش بود.
رفاقت من و سيد به حدي بود که در چنين حالتي به خودم اجازه بدهم و از علت ناراحتي اش بپرسم. سيد هم اين را مي دانست اما طفره رفت تا اينکه بالاخره راضي اش کردم حرف دلش را بگويد.
حدود يک ماه از نامزدي سيد مي گذشت و با اينکه قبل از نامزدي با پدر همسرش به توافق رسيده بود که نامزدي شان يک سال طول بکشد تا دست و بال سيد باز بشود و بتواند خانه اي اجاره کند ، اما پدر نامزدش در آستانه دومين ماه نامزدي سيد به او گفته بود زودتر بساط عروسي را رو به راه کند ...

آن خانم نوراني مرا نگاه نمي کرد. با گريه و التماس گفتم:
- شما را به خدا قسم جوابم را بديد، آخه من چه خطايي مرتکب شدم که بايد اين طوري اذيت بشم؟ آخه...
آن بانو آرام و با وقار سربلند کرد، رخساره اش پر از مهرباني بود، اما
احساس کردم هاله اي از غم هم با خود دارد. حرفم را دوباره تکرار
کردم و اي بار حتي پا را فراتر هم گذاشتم، دلم مي گفت ان بانو ارتباطي با
خاندان نبوت و امامت دارد و مي تواند مشکلم را حل کند. گفتم:
- شما را به جان عزيز زهرا(س) قسم ميدم که گره از کارم باز کنيد....
اين حرفم انگار کار خودش را کرد، چرا که ان خانم حرفي زد که اتش گرفتم و شروع کردم به ضجه زدن. چشم که باز کردم همسرم داشت
شانه هايم را تکان مي داد و مي گفت:
- چيه حاجي؟...چرا داد و بيداد مي کني؟
داشتم گريه مي کردمف حرفي را که ان خانم برايم گفته بود در انديشه ام مرور کردم و براي همسرم گفتم. او هم ان حرف را شنيد و مثل من
بال بال زد. هردو نشستيم به گريه ، گريه مان از جنس شادي بود، آخر....
بقیه در ادامه مطلب....

از جواني زن بيشتر ناراحت شدم تا سراسيمگي اش ، جاي خواهرم به حساب مي آمد، انقدر آشفته بود که من فقط حيران نگاهش مي کردم و حرفهايش را مي شنيدم:
- حاج آقا پسرم شش ماه بيشتر ندارد، ميگن خونش پر از عفونته و تبش پايين نمياد...
انگار بخواهد ضربه اخر را هم بزند با لحني شبيه ضجه و ناله ادامه داد:
- دکتر ها جوابش کردن!
داشتم در حرفهايش غوطه مي خوردم، پسر شش ماهه و بيماري لاعلاج و سراسیمگي زن، بغضي سنگين بر سينه ام نشانده بود، زن انگار منتظر بود حرفي بزنم، من که دکتر نبودم،من فقط ذاکر اهل بيت(ع)بودم، من بلد بودم از علي اصغر ابا عبدالله(ع)بگويم که چگونه تير سه شاخه را بر گلويش زدند تا به جاي شير خون بنوشد.
زن دست بردار نبود، حرفهاي قبلي او آشفته ام کرده بود، اما وقتي حرف آخرش را زد ديگر نتوانستم در برابرش مقاومت کنم.
.....
بقیه در ادامه مطلب...
تقدیم به دوستداران حضرت رقیه (س)

خدا اموات شما را هم رحمت کند، آن وقت شب، طبيعي بود که بترسم، وقتي خواهر بزرگم زنگ زد ناباورانه گوشي را برداشتم، قلبم به تپش افتاده بود، گفت:
- از حديثه خبري داري؟
با دهاني خشک شده و لحني که پر از اضطراب بود، گفتم:
- نه!چي شده مگه؟
خواهر خدا بيامرزم گفت:
- چيزي نشده، همين طوري پرسيدم.
تند و عجولانه و حيران پرسيدم:
- اين وقت شب زنگ زدي سراغ حديثه رو از من بگيري؟!حتما طوري شده ، جون سيمين بگو!
خواهرم که انگار فهميد نمي تواند از دستم بگريزد، زمزمه کرد:
- چيزي نشده،طفلي انگار يه کم مشکل بينايي براش پيش اومده.
ضربان قلبم بيشتر شد، حديثه و هانيه بچه هاي دو قلو برادرم و گل سر سبد بستگان و خانواده بودند، آي دهنم را با زحمت قورت دادم و گفتم:
- راستش را بگو و خيالم را راحت کن! من که دارم سکته مي کنم....
بقیه در ادامه مطلب...