تبليغاتX
چاووشی دانلودicon
در انتظار طلوع خورشید ، انتظار ظهور - مردگان زنده شده...
مسابقه پیامکی انتظار ظهور
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
آمار و امکانات وبلاگ




Google Pagerank Checker Tool
حکايت
دانلود
طراح قالب
http://www.Hidro.blogfa.com
طراح قالب : مهدي سلطاني
http://www.roozebidari.ir
ويرايش قالب : احسان

RSS
درباره وبلاگ
امام حسین(ع): درباره ی مهدی ما زیاد سخن بگویید و بنویسید، مهدی ما مظلوم است، بیش از آنچه نوشته و گفته شده باید درباره اش نوشت و سخن گفت...

ایمیل: roozebidari@gmail.com

آی دی: roozebidari




براي Add کردن کليک کنيد


مطالب پيشنهادي

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَيهِ و عَلي آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِي کُلِّ سَاعَهٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا"



مسابقه پیامکی انتظار




اخبار سایت در انتظار طلوع خورشید

قرعه کشی مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره سه انجام شدمشاهده خبر

مسابقه پیامکی انتظار - مسابقه شماره چهار آغاز شدمشاهده خبر



امام مهدی (عج) فرمودند: هر كه خواسته اى و حاجتى از پيشگاه خداوند متعال دارد بعد از نيمه شب جمعه غسل كند و جهت مناجات و راز و نياز با خداوند، در جايگاه نمازش قرار گيرد.


بی معرفت


بی معرفت
ثریا که مرد زندگی مرا هم نکبت پر کرد. او زن مهربانی بود که با همه بداخلاقی های من می ساخت و هرگز صدایش در نمی آمد. افسوس که من فکر میکردم چون ثروتمند هستم، می توانم بداخلاقی ها و توهین هایم به او را با هدیه دادن یک گردنبند طلا، یک دست جواهر یا یک انگشتر گرانقیمت جبران کنم. ثریا یک فرشته بود که من هرگز قدرش را ندانستم؛ هنگامی که نفس آخر را می کشید، گفت:«حسن آقا اگه می خوای من ازت راضی باشم فقط مواظب نازگل باش... بگذار خیالت رو راحت کنم، اگر هوای این بچه رو داشته باشی، من از همه آزار و اذیت هایی که در این چند سال به من کردی می گذرم، اما اگه بخوای سر این دختر هم همان بلاها رو بیاری، هرگز در اون دنیا ازت نمی گذرم.»
خیالت راحت باشه ثریا... من از یادگار تو مثل چشام مراقبت می کنم....
این آخرین حرف من به ثریا بود که لحظه ای بعد اشهدش را گفت و چشم از دنیا فرو بست. من سعی کردم نگذارم نازگل جای خالی مادرش را حس کند و خیلی به او محبت کردم....

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : مردگان زنده شده...
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


آن نور ملکوتی

آن نور ملکوتي(مردگان زنده شده...)
سومین پست از سری مطالب مردگان زنده شده...

ماجرا از روزي شروع شد که نه سال پس از خدمت سربازي که من با مدرک ديپلم ردي صاحب يک مغازه لبنياتي بودم، يک روز که خانه پدرم مهمان بوديم، پيرمرد حرفي زد که تنم را لرزاند! او با گريه گفت:"تنها آرزويم اينه که تو به عنوان پسر ارشدم وارد دانشگاه بشي، ديگه هيچي از خدا نمي خوام!

حرف پدرم طوري مرا تحت تاثير قرار داد که مسير زندگي ام را عوض کرد. به اين شکل که از فرداي آن روز مغازه را به برادر کوچکترم که دو دانگ به نامش بود سپردم و درس را شروع کردم. کار سختي بود که پس از يازده سال دوري از درس و حضور در بازار و کار و کاسبي، بخواهم به سراغ کتابهايي بروم که حتي در زمان محصل بودنم نيز برايم آسان نبودند!...

بقیه در ادامه مطلب...




موضوع مطلب : مردگان زنده شده...
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 توسط احسان | لينک ثابت |


قولی که به خدا دادم

سلام...
امروز دومین مطلب  درباره «مردگان زنده شده...» را برایتان قرار دادم.
خواندن سرگذشت افرادی که مرده اند و زنده شده اند می تواند دید هر کدام مان را نسبت به زندگی باز تر کند.

 قولی که به خدا دادم
- استاد من خجالت می کشم که اینجا نشستم و شما آن طرف، در جایگاه بیمار ایستادین...اصلا من چی می تونم بگم که خود شما از آن خبر نداشته باشین...یا خودتون به من نیاموخته باشین؟
اینها را دکتر بهرام گفت؛ دکتر فوق تخصص قلب و عروق که چیزی حدود ده - دوازده سال قبل شاگرد خودم بود. آن لحظه که به او نگاه کردم، سراسر وجودم را افتخار فرا گرفت. چیزی حدود یازده سال قبل که او دانشجوی پزشکی و یک جوان مستعد و علاقه مند به پزشکی بود، جایگاهش...

بقیه در ادامه مطلب...

 




موضوع مطلب : مردگان زنده شده...
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط احسان | لينک ثابت |


پل

سلام علیکم
آرزوی قبولی عزاداری تمام دوستان را دارم.
امروز بخشی جدید با عنوان« مردگان زنده شده…» به وبلاگ اضافه شد.
در این بخش می توانید داستان زندگی آنهایی که مرده اند و زنده شده اند را بخوانید.
 با خواند سرگذشت این افراد و توضیحات آنان چشمانمان به روی حقایق باز تر می شود.
این مطالب برگرفته از مجله « روزهای زندگی » می باشد.
هر گونه کپی برداری و استفاده از این مطالب تنها با ذکر هر دو منبع(نام مجله و آدرس وبلاگ )مجاز می باشد در غیر این صورت شرعا حرام است.
یا علی

 پل
من کیومرث مهندس زمین شناسی هستم. چند سال قبل برای تحقیق در مورد نوعی سنگ کمیاب به ارتفاعات غرب کشور و روستایی دورافتاده و کم جمعیت رفتم که از قرار معلوم تا دو دهه قبل آباد بوده، اما مهاجرت مردم به شهر باعث خلوتی اش شده. یک روز موقعی که در قبرستان آن روستای قدیمی قدم می زدم، سنگ قبری توجهم را جلب کرد که رویش نوشته بود:«آرامگاه کدخدا اسماعیل که یک بار به دنیا آمد و دوبار مرد ، تولد1247، وفات 1333» پیگیر ماجرا شدم. اهالی می گفتند:«کدخدا اسماعیل یک بار در 45 سالگی گشته شد! و بعد از چند ساعت که درون قبر گذاشته شده ناگهان ...

بقیه در ادامه مطلب...

 




موضوع مطلب : مردگان زنده شده...
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 توسط احسان | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
/divdiv class=center-line1¢ target=_blank onsubmit=textdiv style=div style=-BlogTitle-/divb-BlogTitle-br!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-brbr!DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogTitle-bra href=-BlogTitle-padding: 0px 0px 5px 0px-BlogTitle- br !DOCTYPE HTML PUBLIC -BlogAndPostTitle-div style= href=marquee scrollamount= -BlogAndPostTitle-/script a href=div style= alt=GetBC(div style= alt= href=font color=/div-PostLink-!DOCTYPE HTML PUBLIC div style=-BlogAndPostTitle- div style= alt= href=/div div style= alt=ادامه مطلب div style= alt= href= div style= alt= alt= div style= alt= href=/b30background-color: #33CC66; text-align:right;color:#000;direction:rtlspan style=!DOCTYPE HTML PUBLIC div class=center-line11!DOCTYPE HTML PUBLIC BlogLinkDump/span/b-PostTime-