
بی معرفت
بقیه در ادامه مطلب...
آن نور ملکوتي(مردگان زنده شده...)
سومین پست از سری مطالب مردگان زنده شده...
ماجرا از روزي شروع شد که نه سال پس از خدمت سربازي که من با مدرک ديپلم ردي صاحب يک مغازه لبنياتي بودم، يک روز که خانه پدرم مهمان بوديم، پيرمرد حرفي زد که تنم را لرزاند! او با گريه گفت:"تنها آرزويم اينه که تو به عنوان پسر ارشدم وارد دانشگاه بشي، ديگه هيچي از خدا نمي خوام!
حرف پدرم طوري مرا تحت تاثير قرار داد که مسير زندگي ام را عوض کرد. به اين شکل که از فرداي آن روز مغازه را به برادر کوچکترم که دو دانگ به نامش بود سپردم و درس را شروع کردم. کار سختي بود که پس از يازده سال دوري از درس و حضور در بازار و کار و کاسبي، بخواهم به سراغ کتابهايي بروم که حتي در زمان محصل بودنم نيز برايم آسان نبودند!...
بقیه در ادامه مطلب...
سلام...
امروز دومین مطلب درباره «مردگان زنده شده...» را برایتان قرار دادم.
خواندن سرگذشت افرادی که مرده اند و زنده شده اند می تواند دید هر کدام مان را نسبت به زندگی باز تر کند.
قولی که به خدا دادم
- استاد من خجالت می کشم که اینجا نشستم و شما آن طرف، در جایگاه بیمار ایستادین...اصلا من چی می تونم بگم که خود شما از آن خبر نداشته باشین...یا خودتون به من نیاموخته باشین؟
اینها را دکتر بهرام گفت؛ دکتر فوق تخصص قلب و عروق که چیزی حدود ده - دوازده سال قبل شاگرد خودم بود. آن لحظه که به او نگاه کردم، سراسر وجودم را افتخار فرا گرفت. چیزی حدود یازده سال قبل که او دانشجوی پزشکی و یک جوان مستعد و علاقه مند به پزشکی بود، جایگاهش...
بقیه در ادامه مطلب...
سلام علیکم
آرزوی قبولی عزاداری تمام دوستان را دارم.
امروز بخشی جدید با عنوان« مردگان زنده شده…» به وبلاگ اضافه شد.
در این بخش می توانید داستان زندگی آنهایی که مرده اند و زنده شده اند را بخوانید.
با خواند سرگذشت این افراد و توضیحات آنان چشمانمان به روی حقایق باز تر می شود.
این مطالب برگرفته از مجله « روزهای زندگی » می باشد.
هر گونه کپی برداری و استفاده از این مطالب تنها با ذکر هر دو منبع(نام مجله و آدرس وبلاگ )مجاز می باشد در غیر این صورت شرعا حرام است.
یا علی
پل
من کیومرث مهندس زمین شناسی هستم. چند سال قبل برای تحقیق در مورد نوعی سنگ کمیاب به ارتفاعات غرب کشور و روستایی دورافتاده و کم جمعیت رفتم که از قرار معلوم تا دو دهه قبل آباد بوده، اما مهاجرت مردم به شهر باعث خلوتی اش شده. یک روز موقعی که در قبرستان آن روستای قدیمی قدم می زدم، سنگ قبری توجهم را جلب کرد که رویش نوشته بود:«آرامگاه کدخدا اسماعیل که یک بار به دنیا آمد و دوبار مرد ، تولد1247، وفات 1333» پیگیر ماجرا شدم. اهالی می گفتند:«کدخدا اسماعیل یک بار در 45 سالگی گشته شد! و بعد از چند ساعت که درون قبر گذاشته شده ناگهان ...
بقیه در ادامه مطلب...