



تفسير كوثر
امشب; شــب ولادت زهرای اطهر است
کز نور طلعتش همه عالم منور است
خورشیـــد طالـع است به دامان مصطفی
کز مقدمش ستاره اسلام ازهر است
کــوثر عطــا نمـــود خــدا بر رسول خویش
الحق جمال فاطمه تفسیر کوثر است
مرضیــه است و راضیـــه زهرای بی گناه
کو را تمام عرصه جنت مسخر است
او گـــوهریـــست نـــادره کـز لطف کردگار
دخت رسول اکرم و همراز حیدر است
مــاه نــبـــی و یــار علـــی مادر حسیـــن
از هر زنی به تارک تاریخ برتر است
«شیوا» خموش باش که اوصاف این عزیز
از هرچه در خیال تو گنجد فراتر است


گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده
یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده
دیگر نماز مادر من بی قنوت شد
دیگر شب بلند علی بی سحر شده
از صبح ، زخم سینه امانت بریده بود
حالا بلای جان تو درد کمر شده
از زخم های سوخته رنگی که دیده ام
فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده
اینبار هم که پاشدی از روی بسترت
خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده
وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی
این دنده ی شکسته عجب دردسر شده
پشت در بال و پرم آتش گرفت
سوختم پا تا سرم اتش گرفت
با گلت سيلي نمي دانم چه كرد!
پلك چشمان ترم آتش گرفت
دست ان نامرد داغ از كينه بود
زد به رويم معجرم اتش گرفت
من كيم پروانه اي پر سوخته
كز غمتن خاكسرتم آتش گرفت
گرم عشقت بودم از خود بي خبر
بين شعله پيكرم آتش گرفت
با تماشاي تن خونين من
قلب زينب دخترم آتش گرفت
بانگ سر دادم كه اي فضه بيا
نازدانه گوهرم آتش گرفت
بي كسي ات شعله بر جانم گرفت
سينه شعله ورم اتش گرفت
ناله مي زد رحمه للعالمين
آه!يارب!كوثرم آتش گرفت
روضه خوانم شد خدا و بانگ زد
دختر پيغمبرم آتش گرفت
شعر از مجتبي روشن روان


شعر زيبا و احساسي مادر پيش خدا كي ببينمت... از زبان حضرت زينب(س)
مادر سلام! می شنوی؟ زینب آمده!
با یک بغل شکایت و ذهنی پر از سوال
اول بگو که پیش خدا کی ببینمت؟
بعد از سه روز؟ چند دهه؟ یا که چند سال؟
**
آنجا که خوب میگذرد، با خدایتان
جمعید دور حوض و کسی هم غریبه نیست
اینجا هم اشک ما و دل تنگ خانه و
جمع شبانه ی پدر و چاه دیدنی است !
**
در این سکوت غم زده حتی نمی شود
با خاطرات دور و برت درد دل کنی
اما شما هم از در و همسایه راحتی
هم می شود که با پدرت درد دل کنی
**
از ماجرای کوچه نگویی برای او!
تنها بگو که حال همه خوبِ خوب بود
یادش بخیر،حال همه خوب بود، حیف!
دنیا چه زود می گذرد، حیف شد، چه زود...
**
می بینمت هنوز میان حیاطمان
مشغول کار پخت و پز و آرد کردنی
مادر اگر که روسری ام را درآورم
مثل قدیم موی مرا شانه می زنی
**
بابا برام گفته پس از فوت مادرت
می گفته ای همیشه «پدر! مادرم کجاست؟»
حالا شده است نوبت من تا بپرسم از
دیوار و میخ و کوچه و در «مادرم کجاست؟»
**
آخر چرا بدون صدا باید اشک ریخت؟
مادر! گلویمان به خدا درد می کند
گرچه به حد درد شما نیست... راستی
پهلوت خوب تر شده یا درد می کند؟!
**
مادر! چرا شبانه تو را دفن کرده ایم؟
اصلا چرا کسی به سراغت نیامده؟
مردم که گفته اند میاییم، دیر شد!
پس هیچ کس چرا سر ِ ساعت نیامده؟!
**
مادر! سوالها که همه بی جواب ماند
این بود رسم درد دل؟ این بود مرهمت؟
پس می روم دوباره سر پله ی نخست
مادر بگو که پیش خدا کی ببینمت؟

اگر نبود
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه ی همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت



اي اهلِ عزا شام غريبانِ حسين است
زهرا به جنان واله و حيرانِ حسين است
در مقتلِ خون بوسه به رگهاي بريده
زد زينب و اكنون سرِ پيمانِ حسين است
آن پيرهنِ كهنه كه گلگون شده از خون
تنها كفنِ پيكرِ عريانِ حسين است
طفلان همه جا، پاي برهنه، لبِ تشنه
زينب سر هر ناقه پريشانِ حسين است
از داغِ عزيزانِ به خون خفتهي زهرا
هر شيعهي سرگشته چو گريانِ حسين است
داني كه چرا اهلِ حرم دل نگرانند
اين ناله براي لبِ عطشان حسين است
هر ضربه كه بر قامتِ طفلي زده آتش
پژمردن گلهاي گلستانِ حسين است



بی تو غروب جمعه چه دلگیر می شود
سیلاب غم ز کوه سرازیر می شود
ماه فلک ستاره فشاند ز چشم خویش
خورشید پشت کوه، زمینگیر می شود
دل مرده گشته مدّعی معجز مسیح
روباه در نبودن تو، شیر می شود
بس پیر در فراق تو مُرد و بسی جوان
در انتظار آمدنت، پیر می شود
تا ما نمرده ایم، تو پا در رکاب کن
تعجیل کن عزیز دلم! دیر می شود
بی تو تسلّی دل ما، ای عزیز جان!
فریاد و اشک و سینه و زنجیر می شود
تنها به خواب، روی تو دیدیم، سیّدی!
این خواب کی به وصل تو تعبیر می شود؟
بازآ که با تو ناله تنهایی علی
از چاه کوفه سرزده، تکبیر می شود
بگشای رخ که در ورق مصحف رخت
آیات فتح فاطمه تفسیر می شود
وقتی تو ذوالفقار بگیری به دست خویش
فریاد ما به قلب عدو، تیر می شود
بر فرق دشمنان تو با نطق دوستان
اشعار “میثم” است که شمشیر می شود

بـه سیـدالشهدا بـا ادب سلام کنید
جهـانیـان شنـوید ایـن نـدا مبارک باد
طلـوع نـور سـراج الهـدا مبـارک باد
به ملک خون شرف مقتدا مبارک باد
خـدای عــزّوجــلّ را فدا مبـارک باد
بهــار رحمــت بــی ابتـدا مبـارک باد
شـب ولادت خــون خـدا مبارک باد
پیمبران شب عید است، احترام کنید
حسین آمـده از جای خود قیام کنید
شبیخوش است به شادی سحرکنید امشب
فرشتـگان خـدا را خبـر کنید امشب
بــر آفــتـــاب ولایـــت نــظــــر کــنــیـد امشب
لباس نور سراسر به بر کنید امشب
بــه شهــــر آل مـــحــمــّد سفـر کنید امشب
ز کوچههای مدینه گذر کنید امشب
به بیت وحی ز هر جانب احترام کنید
بـه سیـدالشهدا بـا ادب سلام کنید
خـجــســتــه آیـنــه کـبــریــاست این مولود
تـمـــام آرزوی انــبــیـــاســــت این مولود
سـلـــالـــه علــیِ مــرتضــاسـت این مولود
به زخم سینه قـرآن، شفاست این مولود
مقام و زمزم و سعی و صفاست این مولود
بــر او سـلام که خون خداست این مولود
خـدا در آینه حسن او خدا را دید
جمال احمد و زهرا و مرتضا را دید
ســلــام خـالــق منّـان بــه جان و پیکر او
به اشک شوق نبی شسته گشته منظر او
چه چشمها که بوَد چشمههـای کوثر او
پیــمــبــــران خـدا تشنـــــهکـــام ساغـر او
چــراغ عــالــمــیــــان عـــارض منـــوّر او
بـه بـوسههـــای نبــی غرق، پای تا سر او
ز بس قداست توحید و روح قرآن داشت
نبی به پیکـر او دست بی وضو نگذاشت
کـتـــاب مــحـــکـــم پــــروردگـار، محکـم از اوست
قــســم بــه خــالـــق عـالم، تمام عالـم از اوست
جـلالــت و شـــرف و قــــدْر و جــــاه آدم از اوست
جهـان از اوست، نه تنها جهان، جنان هم از اوست
به جـز خـدایی حـق، هستِ حق مسلّم از اوست
مگر نه اینکه خداوندگار حی ودود
وجود را به طفیل حسین داد وجود
الا به جان و تنت از خـدا سلام! حسین
هماره درس تو بر نسلها قیـام حسین
تـو دادهای تو، به آزادگی قــوام حسین
خــدا گـرفتـه ز نـام تـو احـتـرام حسین
عبادتِ همه بیمهر تـو، حـرام حسین
قسم به دین خدا دین تویی امام حسین
قسم به کعبه که تو کعبه دل همهای
کــه هــم عــزیــز خدا، هـم عزیـز فاطمهای
لـوای تو بــه روی شانــهها، لــوای خداست
صـدای تـو بــه سرنیـزههـا، صدای خداست
دلی که ظرف ولای تو گشت، جای خداست
روی مـنـیــر تـــو رویِ خـدانـــمای خـداست
ثـنـــای تــو ز ازل ذکـر انـبـیــــــای خـداست
بــریده دسـت تـو دستِ گرهگشای خداست
همـاره نـام تو تا حشر سیدالشهداست
به خون پاک تو سوگند، خونبهات خداست
فــرشتـگــان سمــاوات خــاکسار توأند
پـیـمبــران هـمــگــی زائــر مــزار توأند
تو خود بهشت و شهیدان گلِ مزار توأند
خوش آن گروه که پیوسته بیقـرار توأند
اگـر چـه خانـه بـه دوشند، در جوار توأند
نگـارهـا همـه در مـوج خـون، نـگار توأند
ز قطره قطره خـونت مسیح میجوشد
ز کام خشک تو دین، آب زندگی نوشد
زمـیـنـیــان سمــایــی ز دام تـــن رستند
جـدا ز سلسلــهات نـیستنــد تـا هستند
به غرفههای ضریح تـو دسـت دل بستند
در آن زمـان کــه نــبـودند، بــا تو پیوستند
بــه خـاک کـــوی تـو آیینـه درون شستند
جبین خویش به سنگ غم تو بشکستند
به هـر نفس دلشان بزم یادواره توست
کتاب محکمشان جسم پارهپاره توست
هــــزار یــوســـف مــصــــری اسیـر بازارت
خـــداست مـشتـــری لالـــههـــای ایثـارت
لـــــوای ســـرخ خــــدا در کــــف علمدارت
نـدیـــده، خـلـق دو عــالــم شده خـریدارت
ز چشم ماست روان اشک چشم خونبارت
گُــلِ بــهشـت دل مــاسـت، شعلــه نـارت
سلام گرم خدا بر گلوی عطشانت
هزار مرتبه جان جهان به قربانت
هــنـوز سینـه مـا داغـدار توست حسین
هنوز فصل خزان هم بهار توست حسین
هنــوز دیـــده مـا اشکبـار توست حسین
هنــوز جـان جهان بیقرار توست حسین
هنــوز در نفس مـا شـرار توست حسین
هنــوز عـزّت مـا در جــوار توست حسین
هنوز شیعه ز خون تو چهره میشوید
هنوز بهـر تو «میثم» قصیده میگوید
"غلامرضا سازگار"
گروه دین و اندیشه تبیان
| از شبستان ولايت ، قمرى پيدا شد |
| از گلستان هدايت ، ثمرى پيدا شد |
| بحر موّاج كرم ، آمده در جوش و خروش |
| كه ز درياى عنايت گهرى پيدا شد |
| شب ميلاد جواد است ، ندا زد جبريل |
| كز پى شام مبارك ، سحرى پيدا شد |
| از افق ماه درخشان رجب داد نويد |
| كه ز خورشيد ولايت قمرى پيدا شد |
| نام نيكوش محمّد، لقب اوست جواد |
| در صفات ملكوتى ، بشرى پيدا شد |
من به وجود ليلا برسم و
مجنون اين قدر مثل من که
شربت تلخ دوری را میخورم
پشت در ی از جدايیها منتظر نماند….
میخواهم با گریه های شبانه ام غم ابراهیم را خاموش کنم
شايد روزی سیاوش ی هم بردل ما نظری کند
وبه ما بگويند
تقدير دست يوسف زهرا را گرفته است
بلند شويد.......
ونماز دیدار را در کلبه ای که گلستان شده است
بخوانید.
اللهم عجل لولیک الفرج
با تشکر از مینا خانم که این متن زیبا رو برای ما ارسال کردند.
http://donbaleyesob.blogfa.com
شهادت امام حسن مجتبی(ع) را به تمامی دوستداران آن حضرت تیسلیت عرض می نمایم.
آنشب مدينه شاهد سحر بود
ماه صفر آماده از بهر سفر بود
آنشب شقايق خون به جام لاله مى ريخت
از ابشار ديده خود ژاله مى ريخت
آنشب سپيده جامه بر تن چاك ميكرد
از روى لاله گرد غربت پاك ميكرد
آنشب زمان از پرده دل داد ميزد
مرغ حق از بيداد شب فرياد ميزد
آنشب دل از داغ غم جانانه مى سوخت
برگرد شمعى بيمه جان پروانه مى سوخت
ام المصائب از مصيب ديده تر بود
در پيش او طشتى پر از لخت جگر بود
آنشب برادر نيشها را نوش ميكرد
از حق سخن مى گفت و خواهر گوش ميكرد
آنشب حسن بهر حسينش راز مى گفت
شرح بلا و كربلا را باز مى گفت
آنشب حسن را سينه بودى پر شراره
چشم حسينش بود و قلب پاره پاره
آنشب سرشك از ديده عباس مى ريخت
خون حسن از سوده الماس مى ريخت
آنشب دل قاسم خدا را ياد ميكرد
فرياد از بى رحمى صياد مى كرد
آنشب حديث درد را با اه مى گفت
از روز عاشورا به عبد الله مى گفت
اى دل بـيـا كـه مـوسم آه و فـغـان رسـيـد
يـعـنـى عزاى خـاتـم پـيـغـمـبـران رسـيـد
اسلام ، خوار و عزّت ايمان به باد رفت
از ايـن مصيبتى كـه بـه اسلاميـان رسيد
عـالَـم بـه چـشم مـادر گـيـتى چو شام شد
چـون روز رحـلـت پــدر اُمّـتـان رسـيـد
دودى ز آه مـردم يـثـرب بـلـنـد شــد
بـر صـورت مـنـوّر كــرّوبـيـــان رسـيـد
ز افـلاكـيـان گـذشـتـه مگر گرد اين ملال
بــر دامـن جـلال خـداى جـهــان رســيـد
واحــســرتـا كـه حضرت زهـرا يتيم شد
از مـاتـم پـدر بـه لـبـش نيـمه جان رسيد
رحلت جانسوز پیامبر اکرم(ص) را به تمامی عاشقان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.
فـلـك را ركــن ارامــش شـكـسـتته
زمـيـن از اشـك غـم ، در گـل نشسته
مـلائـك جـمـلـه در جـوش و خروشند
خـلايـق جـمـلـه از مــاتـم خـمـوشـنـد
كــنـار بــســتـر بـابـاســت زهــرا
ز غـم دامـانـش چون درياست زهرا
به يـكسـو سـر بـه دامن بوتراب است
ز ديـده اشك باران چون سحاب است
به سويى مجتبى در شور وشين است
دو دستش حلقه بـر دوش حسين است
نـگـاه مـهـر و مــاه و هـر دو كـوكـب
شــده خـيـــره بــه حــال زار زيـنـب
هـمـه حـالـى غـمـيـن دارنــد امــشـب
ز ديــده اشــك مــى بــارنـد امــشــب
ولـى در ايـن مـيـان زهـراى اطـهــر
بـود بـيـش از هـمته دل نــاگـران تـر
تــو گـويــى اشــك او پــايــان نــدارد
بـه سـيـنـه دل ، بـه پـيـكر جان ندارد
پـيــام اور كـه عقـده در گـلـو داشــت
هـمـاره گـوشـه چـشـمـى به او داشت
سـتــوده اشــك از چـشـم تــرش كـرد
به حسرت سر به گوش دخترش كرد
ز اسـرار نـهـانـى پـرده بـرداشـت
پـيـامـش مـژده صـبـح و سحر داشت
پـس از ان فـاطـمه از گـريه كـم كرد
تبسم كرد و ترك رنج و سحر داشت
چـو پـيـغـمـبـر ز گـيـتـى ديـده پوشيد
فـلـك در خون نشست و دل خروشيد
بـه گـريـه عـقـده دل بــاز كـردنــد
ز زهـرا پـرسـش ان راز كـردنـد
كـه اى تـقـوا و عـصـمـت زا تـجـسم
چـه بـد ان گـريـه هـا و ان تـبـسـم
چـه رازى در پـيــام حـضـرتش بود
بـگـفـتـا: ان امـام الرحمه فرمود:
مـبـاش افـسـرده خـاطـر از جـدايـى
تـو پـيـش از ديـگـران پـيش من ايى
تــرا در خــلـوت مـا راه بـاشـد
تـرا عـمـر كــم و كـوتـاه بـاشـد
رســولا ، احــمــد ، امــت نـــوازا
ز رحـمـت بــر سـر ايـن نـكته بازا
كه چون دادى به زهرا وعده وصل
به او گفتى ز سوز و سردى فصل ؟
بـه او گـفـتـى در ايـن ايـوان نـيـلـى
كـه نـيـلـوفـر نـدارد تــاب سـيـلـى ؟
بـه زهـرا گـفـتـه اى ايـن راز يـا به
چـون گـل پـرپـر شـود با تازيانه ؟
تـو كـه بــر فـاطـمـه دادى بـشتارت
بـه زخـم سينه اش كردى اشارت ؟
اشعار از شاعر محترم : آقاى رضائى .
اى آن كه بر تمام خلايق تو رهبرى
بر ممكنات سيّد و سالار و سرورى
آن جا كه آفتاب رخت جلوه گر شود
خورشيد، زهره مى شود و ماه مشترى
شاه نهم ، امام نهم ، حجّت نهم
نور نهم ، ز نور خداوندِ اكبرى
از كثرت لطافت جسم مجرّدى
با يك جهان شرافت روح مصوّرى
هم جانشين هشت امامى به روزگار
هم از شرف ، امام دهم را تو مظهرى
آمد تو را جواد لقب ، زانكه جود تو
از ياد برد حاتم و آن جود جعفرى
از آدم و خليل ، هم از يوسف و مسيح
وزخَلْق و خُلق ، صورت و سيرت نكوترى
شاعر: ذاکر
مسجـد خـموش و محراب ماتـم گرفته از سـوز اه زيـنـب آتـش گـرفـتـه
مسجـد به ناله گويد - مولا كجا رفـت زيـنـب بـه گـريـه نـالـد تنها چرا رفت
اى كـودكان به ديوار صورت گذاريـد شـيـر از بــراى مـولا ديـگـر نـيـاريـد
امشب به زهرا همسرش پيوستـه مولا چون پهلوى زهرا سرش بشكسته مولا
گـويـد بـه يـادش - پـيـوسـتـه كـلـثـوم بـابـاى مـظـلـوم - بـابـاى مـظـلـوم
...............................
بقیه در ادامه مطلب...
شعر انتظار...
تــو اي سـپـيـده آخـر کـه بــاز مـي آيي مـرا بـه بـبـر بــه تـماشايي هر چه زيبايي
به اين بهانه کـه شايـد دوبـاره مـي آيي بــه دسـت پنـجره دارم دو چـشـم دريـايي
بـبـيـن نـيـامـده هـرگز بـهـار بـا يـک گـل تـو آن گلي کـه بـهـاري خـودت به تنهائي
بـه احـتـرام تـو ايـنجا درخت پا برجاست تـويــي کــه راز قــيــام بــلــوط مـي دانـي
تـو سـرو سـبـز تـني از بـهار شـرساري کسي نـديـده شــبــيـه ات بـلـنـد بـالايي
چـقـدر مــانـده بـگـو تـا ظـه ور لبـخندت بــه الـتماس نـگاهم بــه عـشـق زهـرايي
.: ولادت با سعادت منجی عالم بشریت، حضرت امام مهدی(عج) را تبریک عرض می نمایم :.
صـبـحــدم پــيــك مـسـيـحـا دم جـــانــان آمــد گـفــت بــرخـــيــز كــه آرامِ دم و جـان آمـد
ايــن نــسـيـم مـلـكـوتـى ز كـدامـيـن چــمـن اسـت كــه چــو انــفـاس سـحـر غاليه افشان آمـد
مـى كـنـد مــرغ سـحـر زمـزمـه بــر شـاخــه گــل كـه ز نـرجــس ثــمـرى پـاك بـه دوران آمد
سـحـر از پــرده نــشــيـنــان حــريــم مـلـكــوت نغـمه برخاست كه آن خــسرو خـوبـان آمد
خـفـتـگان را رسد اين طرفه بـشارت ز ســروش كـه سـحــرگــاه شــب نــيـمـه شـعــبـان آمد
چـهـره ، اى زُهره بـپـوشـان كـه ز بـام مـلـكـوت زهــره فـاطــمـه بــا چــهـره تــابـان آمد
شهسواريست كه با صولت و شمشير علىّ (ع ) از پــى كـشـتـن كــفـّار بــه مـيـدان آمد
مـظـهـر صـلـح حسن (ع ) اوست كه وجه حسن پــى آرامــش دل هـــاى پــريــشـان آمد
آن كـه انـدر رگ او خـون حـسـين بن علىّ است پــى خـونــخــواهـى سـالار شـهــيـدان آمد
در ره زهــد و عــبـادت چـــو عـلـىّ بـن حـسـيـن پــى خـونــخــواهى سـالار شهـيـدان آمد
عـلـم باقـر (ع ) هـمـه در اوسـت كـه با مثل علم رهـــبــر جــامـعـه بـى ســر و ســامــان آمد
تــا ز نــاپــاك كــنـد مـذهـب صـادق (ع ) را پــاك بــا دلـــى روشـــن و آكــنــده ز ايـمــان آمد
هـمـچـو كـاظـم كـه بـود قـبـلـه حــاجـات و مــراد دردمــنــدان جــهــان را پـــى درمــان آمد
چـون رضـا تـا كـه كـنـد تـكـيـه بر او رنگِ علوم وارث افـــسـر ســلـطــان خـــراســان آمد
اوست سرچشمه تقوى و فضيلت چو جواد (ع ) مـنـبـع فــيــض و جـوانمردى و احسان آمد
هــادى وادى حــق كـــز پــى ارشــاد بـشــر بــا چـــراغ خــرد و دانــش و عــرفــان آمد
يــادگــار حـسـن عـسـكـرى (ع ) پـاك ســرشــت كــه جــهـان را كــنــد از عــدل گـلـستان آمد
قــائــم آل مـحـمـّد (ص ) شـــه اقــلـــيــم وجــود كــه بــه فــرمـانــدهـى عــالـم امـكـان آمد
اى شــه مـنـتـظـر از مـنـتـظـران چـهـره مـپوش كـه دگـر جـان به لب از مـحـنـت هجران آمد
هـمـه گـويـنــد كــه مــفـتـاح فــرج صــبــر بــود صـبـر نـتـوان كـه دگـر عــمـر بـه پـايان آمد
تقدیم به منتظران مولود نیمه شعبان....
اى صــاحـب ولايـــت و والاتــر از هــمــه اى چــشـمـه حــيــات و افــاضـات دائـمــه
اى ابــتــداى خــلـقــت و ســـر حــلــقـه وجــود اى انـــتــهـاى سـلـســلـه اولــيــاء هـــمـه
از جــلــوه تــو، خــلـقــت عـالـم شـــروع شـــد از عمر تو، به دور زمـان ، حُسن خاتـمـه
شــاهــا بـه افـتـخـار قـــدوم شـــريــف تــو شــد سـامـرا بــه عـالـم ايــجـاد عـاصـمــه
يـابـن الـحـسـن بـيـا، كـه شـد از روز غـيـبـتـت دنـيـا پـــر اضـطـراب و بـشـر در مخاصمه
از سـيـنـه هاست ، نـعـره صـلح و صـفـا بـلـنـد و ز كيـنـه هاست ، فكـر همـه در مـهـاجمه
مــشـكـل بــود، كـه جـمله حــقّ بـشـنـود كـسى كز باطـل است ، گـوش بـشر پر ز هـمـهمه
قــرآن ، كـه (لا يـَمــسّــُه اِلاّ الــمــُطـهّــَرُون ) با رأى هـر كسى ، شـده تـفسير و تـرجـمه
تــا دولـتِ جــهـانــىِ خـــود را بـــه پـــا كــنــى دادت خـــدا شــجـاعـت و نــيـروى لازمـه
حــكـم تـو عـدل مـطـلـق و فــرمان داور اســت حـاجـت نـبــاشـدت بــه شـهــود و محاكمه
ز آن سـركـشـان ، كـه مــردم دنــيا به وحشتند قـلـب سـلـيـم و پــاك تـو را نـيــست واهمه
بــا ايــن قــواى جـهــان گــيــر ظــالــمــان تنها توئى اميد بـشر، يا ابن فـاطــمه (ع )
اى پــرچـم شـكـوه تـو بـر آسـمـان بـلـنــد يـك ره ، نـظـر فــكـن بـه عـلـمـدار علقمه
بـنـگـر بـه خـاك و خـون ، عَلَم سـر نـگون او گـوئـى كــه بــا درفــش تـو دارد مــكـالــمه
امشب (حسان ) به ياد تو از غصّه فارغ است هـر دم كـنــد دعــاى ظـهـور تــو، زمـزمــه
مطالب مرتبط:
افسوس . میلاد نور . فاطمه . آهسته آهسته . شعر کربلا . چشم انتظار . شهادت مولا
تقدیم به تمام محبان و منتظران آقا امام زمان(عج)...
افـسوس كـه عـمرى پـى اغـيار دويـديـم از يـار بـمـانـديـم و بـه مقصد نرسيـديم
سرمايه ز كـف رفت و تـجارت ننموديـم جـز حـسـرت و انـدوه مـتاعى نخريـديم
پس سعى نموديم كه بـبـينيم رخ دوسـت جـان هـا بـه لـب آمـد، رخ دلـدار نـديديم
مـا تـشـنـه لـب انـدر لــب دريـا مـتـحـيـّر آبـى بـه جـز از خـون دل خـود نچشيديم
اى بـسته بـه زنـجير تو دل هاى محبّان رحمى كه در اين باديه بس رنج كشيديم
چندان كه به ياد تو شب و روز نشستيم از شـام فـراقـت چـو ســحـر گـه ندميديم
اى حـجّـت حـقّ پـرده ز رخسار بـرافكن كـز هـجـر تـو مـا پـيـرهــن صبر دريديم
ما چشم به راهيم به هر شام و سحرگاه در راه تـو از غـيـر خـيـال تـو رهـيـديـم
اى دسـت خـدا دست برآور كه ز دشمن بـس ظـلـم بـديـديـم و بسى طعنه شنيديم
شمشير كَجَت ، راست كند قامت دين را هـم قـامـت مـا را كـه ز هـجر تو خميديم
.:: میلاد با سعادت حضرت علی(ع) بر تمام شیعیان مبارک باد::.
آن شــب فـضـاى كـعـبـه اذيـنـى دگــر داشــت گــوئـى خـم گـيـسـوى شـب چينى دگر داشت
ســتـاره هـا بــر گــرد مــه پــروانــه بـــودنــد چـشـم انـتـظـار جــلــوه جـانـانـه بــودنــد
ان شـب غــم از مــرز ولايــت دور شـــد دور ام الـقـمـرى را سـينه همچون طور شد طور
بــا يـــورشـى ظــلــمــت اســيـر نـور گــرديـد چــشــم كــج انــديـشـان عـالـم كـور گـرديــد
آن شــب زنــى را، راز دلــهــا بـــا احــد بــود بـيـت احــد خـلـوتـگـه بــنـت اســد بــود
بقیه در ادامه مطلب...
میلاد با سعادت مادر عالمیان، شفیع مومنان، الگوی بانوان حضرت فاطمه الزهرا(س) را به تمام دوستان تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
در وصف اوصاف حضرت زهرا(س) مطالب زیادی نوشته شده، به همین خاطر در این پست تنها مطلبی درباره ولادت آن حضرت می نویسم و در پایان شعری قرار میدهم که تمام گفتنی ها را می گوید.
******************
روزى مفضّل بن عمر به محضر امام جعفر صادق (ع) شرفياب شد و از آن حضرت پيرامون چگونگى ولادت حضرت فاطمه (س) سؤال كرد؟
امام صادق (ع) فرمود: هنگامى كه حضرت خديجه با پيغمبر خدا (ص) ازدواج كرد، زنان مكّه با او به مخالفت برخاستند و خديجه از اين امر بسيار نگران و اضطراب داشت ، تا آن كه بعد از مدّتى ، نطفه حضرت زهراء (س) منعقد گرديد.
و پس از گذشت اندك زمانى ، جنين مونس مادر خود شد و از درون شكم ...
بقیه در ادامه مطلب...
فاطمه...
همت و توفیق خواهم از خدای فاطمه
تا بگویم روز و شب مدح ثنای فاطمه
گر نمی شد خلقت نور علی در روزگار
هـمسـری پـیدا نمی شد از برای فاطمه
حضرت روح الامین با آن همه شان و مقام
بــود دربـان بــر در دولــت ســرای فـاطـمـه
خلقت خیر النسائی از خداوند جهان
جـامه زیـبـاست بر قد رسای فاطمه
در مقام صبر و تسلیم و رضا شد پایدار
زان سبب آمد رضای حق رضای فاطمه
از«خلقت خلق من اجلک» توان اثبات کرد
آنـکه عـالم گـشته مـخلوق از برای فاطمه
خلق عالم یربسر مشتاق فردوس برین
جـنـت و فـردوس مشـتـاق لـقای فاطمه
ای دل ار خواهی شوی اندر دوعالم رستگار
دسـت زن بــر دامـن مـهـر و ولای فـاطـمـه
آهسته آهسته
بــريــز آب روان اَســمـاء، ولـى آهسته آهسته بـه جـسـم اطـهر زهراء، ولى آهسته آهسته
بـبـين بـشـكسته پهـلويش ، سيه گرديده بازويش به ريز آب روان رويش ، ولى آهسته آهسته
بُوَد خون جارى اى اسماء هنوز از سينه زهراء بـنـالـم زيـن مـصيبت ها، ولى آهسته آهسته
حـسن اى نور چـشـمانم ،حـسين اى راحت جانم بـيـائـيـد اى عــزيــزانـم ، ولى آهسته آهسته
هـمه خواب و علىّ بـيدار، سرش بنهاده برديوار بـگـريـد بـا دل خـونـبار، ولى آهسته آهسته
روم شــب ها سـراغ او، بـه قــبـر بـى چـراغ او بــگــريــم از فـــراق او، ولى آهسته آهسته
زهرا جان،
امشب دیگر صدای ناله هایت شنیده نمی شود. دیگر صدای گریه هایت مردم مدینه را نمی آزارد... نمی دانم مردم مدینه چگونه آنقدر بی رحم بودند که به علی(ع) از گریه هایت شکایت کردند... نمی دانم...
امشب آسمان هم بر فراق تو اشک می ریزد، ماه از غم از دست دادن تو کمر خم می کند، بیت الاحزانت هم سر به گریبان فرو می برد...
زهرا جان،
اشک شرم می کند که در سوگ و غم تو از دیده جاری نشود... گونه حیا می کند بر سرخی گونه سیلی خورده ات خون رنگ نشود... کدامین چشم است که بر بازوی تازیانه خورده ات اشک نریزد، اشکی که در سوز درد پهلویت بر گونه نغلطد، آب هم نیست بلکه گنداب است.
زهرا جان،
چه خوب کاری کردی وصیت کردی به علی(ع) که تو را در پیراهن غسل دهد... به خدا اگر بدن کبودت را می دید از غصه دق میکرد... نمیدانم انسان چقدر باید پست باشد که تو را تازیانه زند...
خدا لعنت کند دشمنانت را... خدا لعنت کند....
بتاب اى مـه تـو بـر كاشانه مـن كه تاريك است امشب خانه من
بتاب اى مـه كـه بينم روى نيلى بـشـويـم در دل شب جاى سيلى
بتاب اى مه كه تا بـا قلب خسته دهم من غسل ، پهلوى شكسته
بتاب اى مه كه شُويم من شبانه ز اشـك ديــده ، جـاى تـازيـانــه
بتاب اى مه كه تا كلثوم و زينب بـبـيـنـد روى مـادر در دل شـب
بتاب اى مـه حـسـن مـادر ندارد حـسـيـن من كسى بر سر ندارد
بتاب اى مـه گلستانم خـزان شد به زير خاك ، زهراى جوان شد
شعر کربلا
شش ماهـه على به دوش بابش
دادند يـك جــام از آن بــاده
نـابــش دادنـد
چـون بـا لـب تـشـنه حـاجـت آب نمود
با تير سه شعبهاى جـوابـــش دادنـد
مـفــهــوم بــلــنـد آفــتـابـى عـبــاس از گـريـه كـودكـان كـبـابـى عــبــاس
از تـشـنگـيـت فــرات دلـخـون گـرديد
و الله كــه آبـــروى آبــى عــبــاس
آنانكه ز كين بى پر و بــالـت كـردنــد پــرپــر ز جـفـا، گـل جـمـالـت كـردند
شـرمـى ز نـبى و فــاطــمـه نـنـمودند
زيــر ســم اســب، پـايـمـالـت كــردند
ســر قــافــله شـــام بـــلايــى زيــنـب تــو شـيـر زن كــرب و بـلايـى زيـنب
در عـصـر بـه خـون نشسته عاشورا
سـرچـشـمـهاى از صـبر خدايى زيـنب
آنان كه ز خشم و كين بههم پيوستند
زخــمـىشـدگان بــدر و خـيبر هستند
رحـمى نـنمودنـد بـه طـفـلان حـسـين
زنجـيـر جـفـا بـه دسـت و پايتبستند
يــك قـافـلـه از شــام
بــلا مــىآيــد بـى
يـار و مـعـين و آشـنـا
مىآيـد
چـل روز گـذشت و داغ ما كهنه نشد انـگار
كـه بـوى كـربــلا
مــىآيــد
محمدرضا درانى